مرورگر شما برای نمایش این سایت قدیمی است. برای مشاهده سایت از سایر مرورگرها استفاده نمایید یا جهت بروزرسانی کلیک کنید.

همچنین میتوانید PDF نشریه را از لینک زیر دریافت نمایید.

شماره خبر: 3474761672845642111
روایتی ازسفر کردن از تاریکی به سوی روشنایی

در مدح سفر

پاسگاه نعمت‌آباد را رد کردیم و رسیدیم به خلازیر. تهِ تهِ تهران. جایی که «از دنیا بیرون است»، «آسمانی به سرش نیست»، «از بهاران خبرش نیست»، جایی که «هرچه می‌بینم، دیوار است.»

خیابان خلازیر را تا ته آمدیم و رسیدیم به میدانگاهی که غروب تهران را مضمضه میکرد. عمو گفت: «همینجا پارک کن.» همانجا که عمو گفته بود پارک کردم؛ جلوی در زیرزمینی که پلههایی طولانی داشت و به دهلیزی پایینتر از زمین میرسید. رفتم داخل و مردها و زنهای بیشماری را دیدم که همگیشان لباس سفید پوشیده بودند. انگار، وارد سرزمینِ وحی شده بودم. انگار در دسته حاجیها ایستاده بودم؛ نه در مکه و نه در طوافِ کعبه؛ که درست در حاشیه تهران، در خیابان خلازیر و در دهلیزی تاریک که با نور خفه مهتابیها دالانی خسته و تاریک بود. چندمرد به استقبال آمدند. من را نمیشناختند. با عمو سلام و علیک کردند. روبوسی کردند، با من هم.

در دهلیز، زنانی یکسو روی چهارپایهها و صندلیهای پلاستیکی نشسته بودند، مردها سوی دیگر. چند تا بچه وسط صندلیها میدویدند. تاریکی زیر نور خفه مهتابیها، بین صندلیها راه میرفت. مردها با صورتهایی تاریک اما با قلبهایی روشن، چنان که روشنایی از قلبهای روشنشان به صورتهای تاریکشان میتابید، در آن دهلیز نمور قدم میزدند؛ با هم حرف میزدند، روبوسی میکردند.

عمو نگفته بود کجا میرویم. میخواست «آنجا» را ببینم، اما از قبل نگفته بود «آنجا» کمپ ترک اعتیاد است. آنجا، آن زیرزمین، آن گوشه بیرون از دنیا، کمپ ترک اعتیاد بود اما فقط کمپ ترک اعتیاد نبود، قلب تهران بود. قلب تپنده تهران بود که زندگی را مثل خون توی شریان آن دهلیز تاریک با مهتابیهای نمور پمپاژ میکرد و از آن دهلیز تاریک، زندگی را به تمام تهران با کرختی هیولاوارش که زیر دود و بوق و نفرت پنهان شده میپاشید. غروب بود که رسیدیم به آن تاریکی، به آن طواف که حاجیها با لباسهای سفید در آن زیرزمین میکردند.

نیمساعتی را در آن دهلیز خیره به آدمها بودم. به دیوارها، به صندلیهای پلاستیکی. به تریبون کوچکی که آدمها پشت آن میایستادند. تصاویر را میبلعیدم و میکوشیدم بتوانم سرگذشت هرکدامشان را در تاریکی بیرون از این کمپ کشف کنم. چه مکاشفه دریغناکی. آدمهایی که اینجا کنار تو با پیراهن سفید ایستادهاند، روزگاری چیز بزرگی را باختهاند؛ چیز بزرگی به نام زندگی را! به هرکدامشان نگاه میکردم و میکوشیدم کشف کنم هرکدامشان چطور زندگی را گم کرده بودند و چطور زندگی کردن را باخته بودند. صدای بچههای کوچک میآمد که بین صندلیها، حد فاصل زنهای سپیدپوش و مردهای سپیدپوش میدویدند و بازی میکردند. با اینهمه، آنها، آن بچههای کوچک، آن لباسهای سپید که تنِ همه آدمهای در آن دهلیز تاریک بود، شهادت میداد زندگی گمشده در سپهر آنها، از دست نرفته است. زندگی در دوردست نشسته بود و آنها را نگاه میکرد که دارند شریان حیات را در آن دهلیز تاریک زنده نگاه میدارند. زندگی به آنها لبخند میزد.

دیری نگذشت. جلسه آنها شروع شد. صحبت کردند. هرکسی «یک مسافر» بود که در سفری از تاریکی به روشنایی میآمد. دهلیز تاریک با نور خفه مهتابیها، روشنای باطنِ پاکیزه آنها را برنمیتابید. روشنایی از درون آنها به بیرون میتراوید و به آفاق تهران پخش میشد. مسافرها، پیچیده در خلعت سپیدِ روشنایی، از تنزیه روحشان سخن میگفتند. از پاکیزگی نهادشان. از تلاششان برای پاکیزه ماندن. مسافرها، حاجیهایی بودند که کعبه درونشان را طواف میکردند با خلعت سپید. آنها در یک آیین گروهی، خویشتنِ خویش را با خویشتن دیگران به اشتراک میگذاشتند و از هم و با هم سخن میگفتند و گرچه در این طواف، هرکسی گردِ کعبه روح خودش میگردید، اما اجتماعِ حاجیها همان بود که باید باشد. آنها میدانستند هیچکسی به تنهایی رستگار نمیشود.

جلسه تمام شد. شب بود، اما آن دهلیز تاریک انباشته از روشنایی بود. حاجیها گردِ طواف بر چهرهشان نشسته بود. زنها، همسفرهای آن مسافرها، با شوهرهاشان، مسافرها، سالن را ترک کردند. با عمو آمدیم بیرون. با عمو سوار شدیم و از حاشیه تهران به متن بازگشتیم. تهران اما تهرانِ قبل نبود. روشن بود. روشنایش را از آن دهلیزِ تاریک گرفته بود. از شرافتِ زندگی که در چشمهای آن مسافرها موج میزد.

احسان حسینی نسب – روزنامه نگار