مرورگر شما برای نمایش این سایت قدیمی است. برای مشاهده سایت از سایر مرورگرها استفاده نمایید یا جهت بروزرسانی کلیک کنید.

همچنین میتوانید PDF نشریه را از لینک زیر دریافت نمایید.

شماره خبر: 3472881651388437355
معمای پلیسی

دوئل مرگبار قاچاقچیان

صدای شلیک گلوله سکوت محله را شکست. اهالی سراسیمه از خانه و مغازه‌های خود خارج شدند. در تاریکی هوا، زن قد بلندی را دیدند که کنار مردی افتاده روی زمین ایستاده بود. زن با دیدن اهالی سراسیمه به سمت انتهای کوچه دوید و در تاریکی شب ناپدید شد.

اهالی وقتی خود را به بالای پیکر این مرد رساندند، متوجه اصابت گلوله به سرش شدند. جوی خونی از کنار سرش جاری شده بود. یکی از آنها انگشتش را روی شاهرگش گذاشت و بعد از چند ثانیه گفت؛ مرده.

با تماس اهالی چند دقیقه بعد خودروهای پلیس و اورژانس خود را به محل رساندند. قبل از حضور تیم جنایی خبر و عکس این تیراندازی در شبکههای اجتماعی منتشر شد.

فرمانده انتظامی شهر با توجه به حساسیت موضوع از رئیس پلیس آگاهی خواسته بود، خودش همراه افسر جنایی در محل حاضر شوند و این غائله را به سرانجام برسانند. رئیس آگاهی هم یکراست سراغ سروان رضوانی آمده بود و در تماس تلفنی از او خواسته بود سریع به محل تیراندازی برود.

عقربههای ساعت روی 9 و 10 دقیقه ایستاده بود که سروان به محل تیراندازی رسید. اهالی در محل تجمع کرده بودند و ماموران دو طرف کوچه را با نوارهای زرد رنگ بررسی صحنه جرم بسته بودند. کارآگاه جمعیت را شکافت و خود را به نوار رساند. سربازی سد راهش شد که با
نشان دادن کارت وارد محوطه صحنه جرم شد.

هنوز رئیس آگاهی نرسیده بود. تیمهای بررسی صحنه جرم و پزشکی قانونی در حال بررسی محل و جسد مقتول بودند. سروان سراغ افسر تجسس کلانتری را گرفت و چند دقیقه بعد افسر جوانی مقابلش احترام نظامی گذاشت و پس از معرفی خود گفت: پنج دقیقه بعد از گزارش خودم را به اینجا رساندم. خیلی به پروندههای جنایی علاقه دارم و سعی کردم تا قبل از حضور شما تحقیقات اولیه را انجام دهم تا زودتر پرونده کشف شود.

بعد شروع به ارائه گزارش کرد؛ «مقتول مرد 29 سالهای به نام سامان و از قاچاقچیهای منطقه است که چندبار دستگیر شده. البته بگویم موادفروش خرده پا درستتراست. با شلیک یک گلوله به قتل رسیده. گلوله به کنار سرش اصابت کرده و در دم جانش را گرفته است. اهالی وقتی از خانه بیرون آمدند زنی را دیدند که اسلحهای در دست داشت و با حضور مردم از محل فرار کرده بود. به احتمال زیاد با ساسان اینجا قرار گذاشته و بعد با شلیک گلوله نقشهاش را اجرا کرده است.»

چند گلوله شلیک شده؟

یک گلوله به مقتول خورده و اهالی هم صدای یک گلوله را شنیدهاند. البته پوکهای پیدا نکردهایم.

از خانواده مقتول خواستید اینجا بیایند؟

بله در راه هستند.

دوربینهای مداربسته اطراف را بررسی کنید. کسی که این زن را در صحنه دیده، همراهتان باشد تا بتوانید چهره متهم را رد زنی کنید. خبر این قتل همه جا پیچیده و باید زودتر سرنخها را جمع کنیم.

افسر جوان چشمی گفت و به سمت جمعیت رفت. کارآگاه هم سراغ دکتر رفت تا شاید سرنخی از او بگیرد. دکتر در حال جمع کردن وسایلش بود و در حالی که به خاطر سر و صدای اهالی زیر لب غر میزد با دیدن سروان گفت: چیز زیادی برات ندارم. یک گلوله به سمت چپ سر اصابت کرده و به مغز رسیده. گلوله را باید از سر خارج کنم تا ببینم نوع اسلحه چی هست. البته نوع زخم نشان میدهد گلوله از فاصله شلیک شده است.

صدای شیون زنی در داخل محوطه پیچید. زن و مرد میانسالی وارد محوطه شدند و زن با دیدن پیکر فرزندش خود را روی او انداخت و شیون و زاری کرد.

مرد میانسال هم با یک قدم فاصله کنار آنها ایستاده و آرام اشک میریخت. سروان سراغ مرد میانسال رفت و با معرفی خودش از او خواست با دقت به پرسشهایش پاسخ دهد.

پسرت با کسی دشمنی داشت؟

تا به حال چند بار با اراذل و اوباش محل درگیر شده بود.

علتش چی بود؟

بهخاطر موادفروشیهای سامان.آنها ناراحت بودند چرا پسرم در پاتوق آنها موادمی فروشد.

پس از کار پسرت خبر داشتی؟

تمام محله خبر داشتند.

چرا جلویش را نگرفتی؟

زندان و قانون ادبش نکرد. چه کاری از دست من بر میآمد. نصیحتش هم میکردم جنجال راه میانداخت و چند روزی به خانه نمیآمد.

مجرد بود؟

بله.

با زنی ارتباط نداشت؟

دختری به نام لیلا بود که قرار ازدواج گذاشته بودند و هیچ وقت قدمی برای این کار برنداشتند.

سروان در حال تحقیق از پدر سامان بود که مامور کلانتری همراه زن جوانی وارد محوطه شدند. دستبند دستان زن جوان را به هم دوخته بود. پدر سامان با دیدن زن جوان با حالتی شوکه پرسید: لیلا تو سامان را کشتی؟

لیلا نگاهش را به زمین دوخت و سکوت کرد.

کارآگاه به افسر کلانتری اشاره کرد لیلا را داخل خودروی کلانتری که در محوطه پارک بود بیاورد. افسر کلانتری اسلحهای را به سروان داد و گفت: در حال بررسی دوربینهای مغازهها بودیم که وارد سوپرمارکت سر کوچه شد و از مغازه دار درباره وضعیت مقتول پرسید. شک کردم خود قاتل است و همان جا دستگیر و خلع سلاحش کردم.

سروان برگه بازجویی از متهم را روی پوشهای که در دست داشت گذاشت و بعد از نوشتن مشخصات لیلا بازجویی از او را آغاز کرد.

چرا سامان را کشتی؟

اگر قبل از این بازجویی از اهالی و خانواده سامان تحقیق میکردید این اتهام را به من نمیزدید. شش سال با اخلاقش، زندان رفتنهایش و موش و گربه بازیهایش کنار آمدم و دم نزدم. چون عاشقش بودم و هستم. بعد چرا باید او را بکشم؟

چرا اسلحه همراه داری؟

این اسلحه سامان است.

دست تو چکار میکند؟

امروز با یکی از رقبایش اینجا قرار داشت. اسلحه را داد تا اگر برایش مشکلی پیش آمد دفاع کنم.

اگر قاتل نبودی، چرا فرار کردی؟

شوکه شده بودم.

کنار موتور سامان ایستاده بودیم که صدای شلیک گلوله آمد و بعد او روی زمین افتاد. اهالی که آمدند ترسیدم و فرار کردم.

سامان با چه کسی قرار داشت؟

فقط میدانم اسمش احسان بود. تا به حال او را ندیده بودم. امروز همراه سامان به فرحزاد رفته بودیم که احسان به او زنگ زد و بعد تلفنی درگیر شدند و اینجا قرار گذاشتند. فکر نمیکردم موضوع اینقدر جدی باشد.

سروان دستور انتقال لیلا به پلیس آگاهی را داد و از افسر کلانتری خواست از دوستان سامان تحقیق و احسان را شناسایی و دستگیر کنند. افسر جوان با تعجب پرسید، شما حرفهای این زن را باور کردید، همه مدارک علیه اوست. میخواهد خودش را تبرئه کند....

کارآگاه میان حرفش پرید و گفت: اگر میخواهی پلیس جنایی شوی براساس ظاهر قضاوت نکن. او درست میگوید و قاتل احسان است.

ساعتی بعد احسان دستگیر شد و ماموران او را به کلانتری آوردند.

سروان رو به رویش نشست و بعد از نیم ساعت بازجویی متوجه شد، موادفروشی سامان در پاتوق او باعث شده تصمیم به انتقام بگیرد و برای همیشه رقیبش را حذف کند.

وحید شکری