مرورگر شما برای نمایش این سایت قدیمی است. برای مشاهده سایت از سایر مرورگرها استفاده نمایید یا جهت بروزرسانی کلیک کنید.

همچنین میتوانید PDF نشریه را از لینک زیر دریافت نمایید.

شماره خبر: 3440810730685578139
کتابداران

جایی برای مردن!

مطمئن بودم که کسی در سالن خانم‌ها نیست. به بخش کودک رفتم و مشغول مرتب کردن قفسه کتاب‌ها شدم. بعد ربع ساعت برگشتم پشت‌میز امانت، که ناگهان صدای مهیبی از سالن خانم‌ها، سکوت کتابخانه را در خود مچاله کرد. یک دختر ناشناس چنان با صندلی که رویش نشسته بود، پرت شده بود وسط سالن که پایه صندلی شکسته بود.

سریع با اورژانس تماس گرفتم. خانمی از آن طرف خط مدام سوال پیچم میکرد و در نهایت نظر داد که آبقندی به او بخورانم و وقتی فریاد مرا شنید که او هشیار نیست که بتواند چیزی بخورد راهنماییم کرد که به 110 زنگ بزنم تا آمبولانس برسد. پلیس هم از من مشخصات خواست که چیزی در چنته نداشتم. زیپ کیف دختر را باز کردم. یک سرنگ، تعداد بالایی بستههای قرص که همگی استفاده شده بودند، هزارتومان پول و کیفی پر از وسایل آرایش و یک دفترچه بیمه تامین اجتماعی متعلق به شهری خارج از تهران کل محتویات کیفش بود. یکی از آقایان فوری گفت:فکر کنم مرده! پشت قرصها را نگاه کردم همگی آرامبخش بودند. درنهایت پزشک اعلام «اوردوز» کرد. جای کبودی‌های مکرر تزریق در دستان بی‌جان و لاغر دختر توی ذوق می‌زد. یک‌بار دیگر دفترچه تامین اجتماعی‌اش را نگاه کردم متولد 1375 بود. بغض راه گلویم را بسته بود. پزشک و بهیارها دختر رابلند کردند و روی برانکارد گذاشتند. ساعت از 9 گذشته بود. دهانم طعم گس اضطراب گرفته بود. در کتابخانه را که می‌بستم پیرمرد معتادی که سال‌هاست در پارک، شب را صبح می‌کند، از پشت درخت صدایم زد: «حاج خانم این دختره چش شده بود.» گفتم: «مگه شما دیدیش؟» جواب داد: «آره از ظهر تو پارک می‌پلکید.» چند ساعت پیش بهم گفت: «می‌خوام خودکشی کنم. دیگه خسته شدم.» منم به خیالم داره از سرما هذیان میگه به شوخی گفتم: «برو کتابخانه. اونجا گرمه.» بغضم شکست.

اشرف سرلک چشمه سلطانی

کتابدار