مرورگر شما برای نمایش این سایت قدیمی است. برای مشاهده سایت از سایر مرورگرها استفاده نمایید یا جهت بروزرسانی کلیک کنید.

همچنین میتوانید PDF نشریه را از لینک زیر دریافت نمایید.

شماره خبر: 3438308631874321103
داستان جنایی - قسمت سوم

جنایت در ساختمان شماره 59

در دو شماره قبل خواندید؛ زن جوان به نام کلویز در خانه‌اش با شلیک گلوله به قتل رسید. کمیسر بعد از بررسی محل جنایت از سرایدار ساختمان که قاتل را هنگام فرار دیده بود تحقیق کرد. او در تحقیقات نتوانست کمک زیادی کند و فقط اعلام کرد، مردی را با کاپشن بلند دیده است.

کمیسر سپس به باشگاه کلویز رفت و با تحقیق از دوستانش متوجه ارتباط زن جوان با مردی به نام پراگ شد. کلویز از پراگ دلخوشی نداشت و اصرارهای این مرد باعث ادامه رابطه شده بود.

و حالا ادامه داستان

کمیسر با شناسایی آدرس خانه پراگ راهی آنجا شد تا از مرد جوان تحقیق کند. پراگ وقتی با کمیسرروبهرو و از ماجرای قتل کلویز مطلع شد، با اظهار تاسف شدید با صدای دو رگهای به کمیسر گفت: من تا این لحظه از مرگ کلویز بیچاره اطلاعی نداشتم و الان هم با شنیدن این خبر شوکه شدم. او دختر زیبا و مهربانی بود و سزاوار این سرنوشت نبود. من او را بشدت دوست داشتم و آرزویم بود در کنار او باشم،اما متاسفانه این عشق یکطرفه بود و کلویز اصلا علاقهای به من نداشت و هر چه سعی کردم عشقم را باورکند،موفق نشدم و بالاخره هم بسختی سعی کردم او را از زندگی کنارم بگذارم.

پراگ درادامه بازجویی ثابت کرد در زمان وقوع جنایت در محل کارش در شرکت بزرگ کامپیوتری فلجر بوده است.

کمیسر وقتی در بازجویی از پراگ هم نتیجهای نگرفت، تحقیقات خود را متوجه آنیا، خواهرناتنی مقتول کرد.

آنیا در بازجویی به کمیسر گفت: من ارتباط زیادی با کلویز نداشتم. البته گاهی به دیدنش میرفتم. دختر شاد و سر حالی بود و با اینکه کم همدیگر را میدیدیم اما ارتباط خوبی با هم داشتیم ولحظاتی که با هم بودیم به ما خوش میگذشت.

آنیا توضیح داد کلویزدو سال از من بزرگتر بود و پدرمان بعد از جدایی از مادر کلویز، با مادرش ازدواج کرده است.

وی در مورد آخرین دیدارش با کلویز گفت: آخرین بار که او را دیدم به نظرم غمگین وگرفته بود. کم حوصله و عصبی بود. وقتی علتش را پرسیدم سکوت کرد و بغض گلویش را گرفت. او چیزی به من نگفت اما گمان میکنم علتش کلارنس بود.

من چیز زیادی درباره اونمی دانم ولی مدتها پیش چند بار نامش را از کلویز شنیده بودم. گویا میخواست برای کلویز کاری پر درآمد دست و پا کند و از این جهت خیلی به او نزدیک شده بود و خیلی هم از کلویز پول گرفته بود، متاسفانه کلویز هم به او اعتماد کرده و شیفته او شده بود.

او مدتی دختر بیچاره را بازی داد و بعد هم رهایش کرد. در همان جلسه آخر ملاقات هم وقتی در مورد او از کلویز سوال کردم جواب سر بالا داد و گفت: هیچ خبری از او ندارم. این در حالی بود که فکر میکنم این گونه نبود و او چیزی را داشت پنهان میکرد.

آنیا در پاسخ به این سوال کمیسر که دوستان صمیمی کلویز را میشناسی که با او رابطه نزدیکی داشته باشند، پاسخ داد: تا آنجا که من اطلاع دارم او دوستان زیادی نداشت البته به باشگاه ورزشی که میرفت بایکی دو نفر ارتباط صمیمانهای برقرار کرده بود اما کلا روحیهاش طوری بود که زیاد نمیتوانست رابطه دوستیاش را ادامه بدهد. او گاهی هم به خانه دخترخالهاش نادیا میرفت و ارتباط خوبی با او داشت. البته من اصلا از نادیا خوشم نمیآمد چون که بسیارمنفعتطلب و مغرور است. کمیسر که با قضیه پیچیدهای روبهرو شده بود و هنوز نتوانسته بود ردی از قاتل بهدست آورد، سراغ نادیا دخترخاله مقتول رفت تا شاید از طریق وی ردی از این کلاف سر درگم بهدست آورد.

نادیا دربازجویی نکات مهمی را عنوان کرد که مسیرتحقیقات را تغییر داد و توانست اولین سرنخ را به کمیسر بدهد.

ادامه دارد