مرورگر شما برای نمایش این سایت قدیمی است. برای مشاهده سایت از سایر مرورگرها استفاده نمایید یا جهت بروزرسانی کلیک کنید.

همچنین میتوانید PDF نشریه را از لینک زیر دریافت نمایید.

شماره خبر: 3396484116139536349

من از گذشته می‌آیم

خون پاشیده بود روی پیش‌بند چرمی چرک‌مرده پیرمرد. یقه‌اش مچاله‌شده در دست جوان تنومندی بود و جوان تنوره‌کشان در چاه خشم، به خود می‌پیچید و دندان به هم می‌سائید و مردم را که گرد او و پیرمرد جمع شده بودند، می‌پراکند.

صدای عربده جوان از لای حلقه معرکهگیری به گوش میرسید: «نامردم اگه همینطوری الکیالکی ولت کنم پیری!» کنده ستبر بازوان جوان با رگهای درهم پیچیده بالا و پائین میرفت و یقه پیراهن پیرمرد را که از زیر پیشبند بیرون بود لای انگشتهایش میچلاند. پیرمرد بهتزده، با التماسی که در چهرهاش میرفت و میآمد جوان را نگاه میکرد. صورت پیرمرد، مثل گچی که روی دیواری سرخ ماسیده باشد، سفید مانده بود. خون از دماغش همچنان میریخت روی پیراهنش و یک هرم خونی از روی یقه پیراهن، دامنکشیده بود تا بیخ کمربندش.

زنی ایستاده بود کنارم؛ میانهسال. یک بغل سبزی زیر چادر گرفته بود و داشت معرکه را تماشا میکرد. زیر لب گفت: «عجب زمونهای شدهها... نرهخر یقه پیرمرد بیچاره رو ول نمیکنه... نچنچنچ... ببین چه بلایی سر پیرمرد آورده» و آهسته لبش را گزید. پیرمرد با چشمهای درآمده از حدقه، نگاه انداخت به جمعیت که مگر کسی را بیابد تا او را از این مهلکه نجات دهد. جماعت معرکه را تماشا میکردند، اما کسی نبود که ناجی او شود.

مهر ماه یکی از سالهای میانی دهه70. روپوش سرمهای دوخت مادر را پوشیده، کوله نو به پشت انداختهام و اولین هفتههای سال سوم مدرسه را در دبستان امیرکبیر میگذرانم. توی کلاس ما، کودکی است که وقتی از معلمها کتک میخورد و گریهاش درمیآید، صدای گریستناش شبیه صدای بزغاله میشود و به همینخاطر بین همکلاسیها به «ببعی» معروف است. ببعی علیرغم ظاهر مظلوماش، دانشآموز تخس دبستان امیرکبیر است. آنقدر روح آنارشی این کودک
نه ساله پررنگ است که حتی گاهی بدون روپوش به مدرسه میآید. کتک زدن ببعی سر صبحگاه مدرسه و پیش چشمان دانشآموزان تقریبا برنامه هرروز آقای پیراسته است.

آقای پیراسته ناظم مدرسه امیرکبیر است، با سبیلهای تنومند و با قدی بلند که دبستان امیرکبیر را به یک پادگان بزرگ تبدیل کرده است. چند موی سفید بین سبیلهایش شهادت میدهند که او در میانسالی است.

خطکش فلزی و کابل و مشت و لگد و سیلی ابتداییترین ابزارهای تنبیهی آقای پیراسته است، او هر روز صبح، به بهانهای «ببعی» را میکشد سر صف دانشآموزان کودک دبستان امیرکبیر. گاهی به سیلی، گاهی به لگد، گاهی با خطکش، گاهی با کابل و گاهی به فحش و تحقیر ببعی را مینوازد. موسیقی زیرصدای این سکانس تکراری، گریه ببعی است که برای بچهها، یادآور صدای بزغالهای راهگمکرده است. گریه او، بیشتر از آنکه جزو اقدامات تربیتی محسوب شود، مایه بهجت خاطر پسرهای دبستانی مدرسه امیرکبیر است.

پیرمرد پشت دخل کفاشی، کفش اسپرت پسر تنومند را درست و بجا وصله نزده بود. دعوا از اینجا شروع شد. جوان، طلبکارانه با پیرمرد حرف زد و پیرمرد نمیخواست قافیه را ببازد. پسر ناراضی، لنگه کفش را روانه صورت پیرمرد کرد و پیرمرد هم در پاسخ فحشی نثار کرد به جوان. جوان فحش را برنتافت و سرش را کوباند به دماغ پیرمرد و خون از دماغ او فواره زد. همه ماجرای دعوا همین بود. پیر سنبه را که پر زور دیدکوتاه آمد، اما حالا دیگر جوان سر سازش نداشت. عربده میکشید و همچنان که یقه پیر را به دست گرفته بود، او را اینسو و آنسو میکشید و مردم همچنان نگاه میکردند.

بچههای کلاس سوم دبستان ـ همکلاسیهای من در دبستان امیرکبیر ـ وقتی از دبستان به مدرسه راهنمایی رفتند، آقای پیراسته بازنشسته شد. تا اواسط دهه 80 هم سر چهارراه تیردوقلو، پایین میدان خراسان در جنوبشرق تهران، در باجه بلیتفروشی بلیت میفروخت. پیر شده بود. سبیلهای تنومندش، با صورت چاقش تحلیل رفته بودند. آن حجم انبوه سبیل، نوار سپید باریکی شده بود بالای لبش. بلیت کاغذی را که جمع کردند، دیگر کسی آقای پیراسته را ندید. تجسم خشونت برای بچههای دبستان امیرکبیر، با صدای نخراشیده، با هیبت بدن نتراشیده، داشت تبدیل میشد بهخاطرهای در ذهن همکلاسیها و هممدرسهایهای دهه 70 من. اما آن روز پاییز که زیر مشت و لگد جوان دیلاق دیدمش، فهمیدم او زنده است و هنوز دارد زندگی را ادامه میدهد؛ اینبار از پشت میز کفاشی کوچکش.

دست انداختم گردن جوانک. از وسط معرکه کشیدماش بیرون. دلجوییاش کردم و صورتش را بوسیدم. یکی از وسط جمعیت تا دید پا به آشوب گذاشتم، فریاد زد: «آقا صلوات ختم کنید». هرچه بود، جوان را آرام کردم. عاقلمردی هم دوید سمت پیر و تا مغازهاش همراهیاش کرد. غائله خوابید؛ آشوب تمام شد. جوانک را سوار موتوری کردند و فرستادند. مردم هم متفرق شدند. همه چیز به وضع عادی برگشت، جز آقای پیراسته ـ ناظم خوفناک بازنشسته دبستان امیرکبیر ـ که با بینی خونی و پیشبند چرمی سرخ از خون شتکشده، تنهایی را توی مغازه کوچک کفاشیاش کلاف میکرد.

احسان حسینینسب

نویسنده و روزنامهنگار