مرورگر شما برای نمایش این سایت قدیمی است. برای مشاهده سایت از سایر مرورگرها استفاده نمایید یا جهت بروزرسانی کلیک کنید.

همچنین میتوانید PDF نشریه را از لینک زیر دریافت نمایید.

شماره خبر: 3396483416102157375
یادداشت اول

امام خردسال

نشسته بودیم توی درمانگاه و قبض دکتر توی دست‌مان بود. بیست سال پیش بود، شاید. پنج شش نفر قبل از ما توی نوبت بودند. بوی الکل بخش تزریقات از لای پاراوان‌های پارچه‌ای بیرون می‌زد و پاهایم را می‌لرزاند.

مامان نشسته بود روی صندلیهای فلزی و خیره شده بود به صفحه تلویزیون کوچک درمانگاه. صبح جمعه بود شاید. صدای کودکانه پسر بچهای میآمد. مرد درشت هیکلی نشسته بود کمی آن طرفتر. دست میکشید به سبیلهای پر پشت سفیدش و چشم از پسر برنمیداشت.

آمدم و کنار مامان نشستم. بوی الکل را فراموش کردم. اول به چشمهای درشت مرد نگاه کردم که انگار خیس بود، بعد به صفحه تلویزیون. پسرک، همسن و سال خودم بود. کت و شلوار سیاه به تن، موهای جلوی سرش را چتری ریخته بود توی صورتش. انگشتش را گذاشته بود لای قرآن و برای بچههایی که دورش را گرفته بودند، داستان یونس(ع) را میگفت.

پسرک را قبلا توی تلویزیون دیده بودم. یکی از گزینههای «مردم بچه دارن، ما هم بچه داریم» مامان بود. یکی از چماقهایی که توی سرمان میخورد. مرد سبیلو برگشت و به مامان نگاه کرد. چشمهایش کاملا خیس بود.طوری که انگار هزار سال است مامان را میشناسد، گفت: «همیشه با خودم میگفتم چطور ممکنه که یک بچه هشت ساله امام باشه؟ امام پیرمردهای هفتاد، هشتاد ساله! یک وقت توی دلم به جواد الائمه گفتم که اگر میخوای بهت ایمان بیارم، خودت رو بهم ثابت کن. امروز این بچه رو نشونم داد تا باورش کنم. میبینیش دخترم؟ علم و شعور این بچه از من هم بیشتره!»

من به صفحه تلویزیون خیره شدم و به امامی فکر کردم که حرفهای قشنگش را لابهلای بازی به بچهها میزد.

زهرا کاردانی

نویسنده