مرورگر شما برای نمایش این سایت قدیمی است. برای مشاهده سایت از سایر مرورگرها استفاده نمایید یا جهت بروزرسانی کلیک کنید.

همچنین میتوانید PDF نشریه را از لینک زیر دریافت نمایید.

شماره خبر: 3394002306195104737

شبح روستا - قسمت دوازدهم

آنچه خواندید: تابستان سال 1320 قتل‌ کودکان در روستای علی‌آباد باعث وحشت اهالی شد. دو قتل و هیچ سرنخی از قاتل وجود نداشت و این موضوع سروان و اهالی را به وحشت انداخته بود. در مراسم تدفین دومین کودک، دختر کدخدا ناپدید شد و سروان به معلم روستا شک کرد. افسر جوان وقتی خود را در برابر مردی مغرور دید ،دست روی او بلند کرد.

و حالا ادامه داستان..

استوار که با دیدن صحنه کتک خوردن آقا معلم خشکش زده بود، با صدای سروان به خودش آمد.

- این مردک را به بازداشتگاه ببر تا حالیاش کنم، دنیا دست کیست. بهعنوان معلم به روستا آمده تا بچههای مردم را بکشد.

این جمله سروان، غوغایی میان اهالی که حالا اطراف آنها جمع شده بودند به پا کرد.

مش رضا لب پایینش را گاز گرفت و در حالی که آرام صحبت میکرد تا آقا معلم نشنود، گفت: کی فکرش را میکرد قاتل بچهها
آقا معلم باشه. چقدر ما ساده هستیم. خود من چند شب برایش غذا بردم که گرسنه نماند. غذای ما را خورد و هار شد.

کدخدا که از این حرف تعجب کرده بود، پی حرف مش رضا را گرفت و با تشر گفت: این چه حرفی است میزنی ؟ چرا زود قضاوت میکنی؟ مگر ماجرای رحیم برایتان درس عبرت نشد که حالا باز برای یک بیگناه چوبه دار برپا کردید. بنده خدا بیمنت و غریب اینجا درس میدهد بعد شما تهمت میزنید. بعد رو کرد به سروان و ادامه داد: من فرستادمش تو کلاس درس را نگاه کند. زینب هر وقت ناراحت میشد، میرفت آنجا. چرا آبروی یک بیگناه را جلوی مردم میبری. بهتر است جای این کارها دنبال دخترم بگردیم. دختر من گم شده تو دنبال نشون دادن خودتی.

سروان که هنوز عصبانیتش فروکش نکرده و صورتش مثل گلوله آتش سرخ شده بود، با شنیدن حرفهای کدخدا صدایی در گلو انداخت و گفت: کدخدا بهتر است هرکی کار خودش را بکند و در کار دیگران دخالت نکند. من خودم میدانم چه کاری درست است و چه کاری غلط. تو هم به جای اینکه معرکه بگیری، مراقب دخترت بودی تا همه را به دردسر نیندازی. من افسر این پرونده هستم و تشخیص میدهم چه کسی گناهکار و چه کسی بیگناه است. کدخدا زیر لب استغفرا... گفت و به سمت روستا رفت و اهالی هم پشت سر او راه افتادند. دو نفر از زنان روستا زیربغل ننه زینب را گرفتند و او را به سمت خانه اش بردند. مردان در میدان روستا ماندند و زنان به خانه کدخدا رفتند. ننه زینب پا که در خانه گذاشت صدای جیغش، سکوت ظهر روستا را شکست. جسد زینب داخل حوض خانه بود. طنابی هم دور گردنش گره خورده بود. صورتش کبود شده بود. قاتل موهای بلند او را چیده و کنار حوض انداخته بود.

کدخدا وقتی وارد خانه شد نتوانست بغضش را نگه دارد و بعد از سالها اهالی اشکش را دیدند. آخرین بار وقتی 18 ساله بود، بالای قبر مادر گریه کرده و در این مدت سنگ آسیاب اهالی شده بود. در برابر مشکلات کمر راست کرده و اجازه نداده بود کسی اشک و غمش را ببیند. بعد از سال ها، خدا به او و ننه زینب یک دختر داده بود که او هم سومین قربانی شبح روستا شد.

ادامه دارد...

امیرعلی حقیقت طلب