مرورگر شما برای نمایش این سایت قدیمی است. برای مشاهده سایت از سایر مرورگرها استفاده نمایید یا جهت بروزرسانی کلیک کنید.

همچنین میتوانید PDF نشریه را از لینک زیر دریافت نمایید.

شماره خبر: 3394000780318533830
سلفی با چوبه دار

غلامرضا خوشرو هستم ، خفاش شب!

از این هفته در این صفحه زندگی قاتلان و تبهکاران معروف ایران که سرنوشتی جز چوبه دار نداشتند، به نوعی از زبان خودشان مرور می‌شود. غلامرضا خوشرو، معروف به خفاش شب نخستین قاتلی است که سراغ او رفته‌ایم.

اسمم غلامرضا و فامیلم خوشرو کوران کردیه است. سحرگاه سرد نخستین روز آذر سال 1343 در یکی از روستاهای فاروج به دنیا آمدم. پدرم نام مرا غلامرضا گذاشت. مانند همه کودکان روستا کنار پدرم مشغول کشاورزی شدم تا اینکه قد کشیدم. دیگر علاقهای به ماندن در روستا نداشتم و میخواستم دنیای جدیدی را تجربه کنم. به همین خاطر به تهران سفر کردم. در تهران همه کار کردم تا روزگار سپری کنم از فروشندگی تا کارگری. یک روز عاشق زنی شدم و پیگیرش شدم تا با او ازدواج کنم. در تهران قوم و خویشی نداشتم و خانوادهاش اول با این ازدواج مخالف بودند اما بعد از چند بار رفت و آمدم به این ازدواج رضایت دادند. چند بار با همسرم دعوا کردم و او را کتک زدم.همسرم که از کتک های من خسته شده بود به دادگاه رفت و طلاقش را گرفت.

بعد از جدایی از همسرم به خراسان بازگشتم. سال 1361 به اتهام سرقت دستگیر شدم. این اولین باری بود که زندانی میشدم. بعد از آزادی هم به اتهام جاسوسی دستگیرم کردند. سال 1371 به تهران آمدم و از آن زمان قتلهای سریالی من آغاز شد. با خودرو در خیابانها پرسه میزدم و به بهانه مسافرکشی زنان را سوار میکردم. سن و سال آنها برایم مهم نبود و موقعیت مناسبی که میدیدم، نقشه ام را اجرا میکردم. زنان را بعد از تجاوز میکشتم و بعد جسدشان را آتش میزدم. یادم نیست دقیقا چند نفر را کشتم اما روزنامهها و پلیس میگفتند قاتل 9 زن هستم.

یکبار بعد از دستگیری توانستم فرار کنم و همدستم اعدام شد. آنجا بود که فهمیدم بدون همدست راحت  ترم.تنهایی ادامه دادم تا اینکه 5 تیر 1376 در ایست بازرسی بسیج گیر افتادم. ابتدا هویتی جعلی از خودم دادم اما هویتم خیلی زود فاش شد. جنایتهای من و جلسات دادگاهم مدتها تیتر و سوژه داغ صفحات حوادث بود.

هر چه در دادگاه سعی کردم خودم را بیگناه نشان دهم بیفایده بود و قاضی حکم به اعدامم داد. سحرگاه 22 مرداد سال 1376 مرا پای چوبه دار بردند تا اعدام کنند. برگهای خواستم تا وصیت کنم. روی آن نوشتم، «به هیچکس بدهکار نیستم و از کسی طلبکار نیستم و از همه طلب بخشش دارم.» ابتدا شلاق خوردم و بعد به دار آویخته شدم تا پرونده زندگیام برای همیشه بسته شود.