مرورگر شما برای نمایش این سایت قدیمی است. برای مشاهده سایت از سایر مرورگرها استفاده نمایید یا جهت بروزرسانی کلیک کنید.

همچنین میتوانید PDF نشریه را از لینک زیر دریافت نمایید.

شماره خبر: 3362043106185272186
به بهانه روز ادبیات کودک و نوجوان

خیابانی برای بچه‌ها

نوشتن برای بچه‌ها سخت است. این را نویسنده مشهوری می‌گفت. بچه‌ها درگیر اسم و شهرت نویسنده نمی‌شوند، با نقدها و تشویق‌ها کاری ندارند. تحت تاثیر جو رسانه‌ای نیستند.

سر و کارشان فقط و فقط با کلمه است. کتاب خوب میخوانند بیآنکه نگاه کنند نویسنده چه کسی است تصویرگر کتاب کیست و کدام نشر آن را چاپ کرده.

بچهها بهترین منتقدان کتاب هستند و نویسندههایی که آثارشان مقبول طبع کودکان میشود جادوی کلمات را خوب بلدند. مهدی آذریزدی یکی از این نویسندهها بود. متعهد، باسواد و دلسوز. آخر مقدمه کتابهایش همیشه مینوشت «دوستدار سعادت شما، مهدی آذریزدی» همین سه کلمه «دوستدار سعادت شما» او را از بقیه متمایز میکرد. مگر آن سالها (دهه پنجاه) چندتا نویسنده کودک داشتیم که آرزوی بزرگشان برای خوشبختی ما را در کتابهایشان فریاد بزنند؟

آذریزدی سالهای سال برای کودکان نوشت و کتابهایش پرفروش شدند. تیراژ کتاب در آن روزها با الان قابل مقایسه نبود. برای مثال تیراژ جلد هفتم «قصههای خوب برای بچههای خوب» 22هزار نسخه بود، با این حال تعداد چاپها در مدت نسبتا کوتاهی دو رقمی شد و این یعنی موفقیت. یعنی گرفتن نمره قبولی از دست سختگیرترین و در عین حال معصومترین منتقدان. آذریزدی فقط بین کودکان محبوب نبود.

اهالی مطبوعات و فرهنگ هم از کتابهایش تجلیل کردند. آقای نویسنده «جایزه یونسکو» و «جایزه سلطنتی کتاب سال» را هم برد و سه تا از آثارش توسط «شورای کتاب کودک» به عنوان کتاب برگزیده سال انتخاب شد.

18 تیر سالروز درگذشت مهدی آذریزدی و روز ادبیات کودک و نوجوان است. داستان زندگی سخت آذریزدی، تنهایی، بیپولی و حسرتهایش را بارها شنیدهایم.

خودش در یکی از خاطراتش نوشته که دیگران او را بابت این همه تلخی که از زندگی شخصیاش روایت میکند سرزنش کردهاند. «پسر خواهرم گفت تو باید روضهخوان میشدی. چرا وقتی به خودت میرسد اینقدر مصیبت میخوانی؟» آنچه در ادامه میآید بخشهای کوتاهی از زندگی آذریزدی است به قلم شیرین و جذاب خودش. بخشی که از تلخیهای گذشته کمتر گفته و آینده را پیشبینی کرده است. متن زیر در واقع سخنرانی اوست در مراسمی که برای بزرگداشتش گرفتند و خیابانی را به اسم او نامگذاری کردند.

در این مراسم بدون هماهنگی قبلی از آذریزدی دعوت کردند که برود بالای سن و برای مردم حرف بزند. «من آماده نبودم. حرفی نداشتم بزنم. خدایا چه کار کنم؟ توی عجب مخمصهای گیر کردم. رفتم یک چیزهایی گفتم که بعدا دیدم که بد هم نگفتم.» متن زیر حرفهای او در آن روز است. حرفهایی که ناگهانی از دلش جوشیده و مثل قصههایش شیرین است.

من که برای جامعه کاری نکردهام. تنها کاری که کردهام یک دوره کتاب داشتهام به اسم قصههای خوب برای بچههای خوب. این کار را با اخلاص کردم. نه پول میخواستم، نه شهرت میخواستم. این کار را کردم چون خودم که بچه بودم، کتاب نداشتم و میخواستم بچهها کتاب داشته باشند، خوبش را هم داشته باشند.

من چهل سال پیشتر این کار را کردم. تازگیها هم نکردهام. حالا که من پیر شدهام و چهل سال از آن گذشته، خدا اجرش را این جوری به من میدهد. شنیدهاید که صبر کوچک خدا چهل سال است؛ که حالا بعد از چهل سال شما دارید این کارها را میکنید، با خودم میگویم خب چهل سال دیگر هم میگذرد و این خیابان هم شده است «خیابان آذریزدی».

چهار سال بعدش یک مردی با بچه ده دوازده سالهاش از این خیابان دارند میگذرند. میرسند به اینجا. پسره از باباش میپرسد «بابا این زمینها مال آذریزدی بوده است که اسمش را گذاشتهاند روی این خیابان؟»

باباش میگوید «نه! این بابا اصلا یک متر زمین روی دنیا نداشته است. خانه هم نداشته است. پسره میپرسد «پس چی؟ این از علمای بزرگ بوده؟» باباش میگوید «نه این از علمای بزرگ هم نبوده، اصلا مدرسه نرفته بوده، سواد درست و حسابی هم نداشته». میگوید «پس از رجال قوم بوده؟ وزیر بوده؟ وکیل بوده؟ موقعیت اجتماعی داشته؟»

باباهه میگوید «اینها هم نبوده. اصلا هیچ چیز نبوده است. حتی بابایش هم که توی این مزار خاکش کردهاند، قبرش نامعلوم است. کسی هم برایش مجلس ترحیمی نگرفته است». پسره میگوید «پس چی؟ چرا اسمش را گذاشتهاند روی این خیابان؟ میگوید «آهان. این وقتی که جوان بوده، چون خودش زمانی بچگی کتاب نداشته، یک دوره کتاب نوشته به اسم «قصههای خوب برای بچههای خوب»، چون آن موقع بچهها کتاب نداشتند، این خدمتی که او کرده است، اجرش را خدا این جوری داده است که اسمش روی این خیابان باشد و یادگاری از او بماند.»

آن وقت آن بچه میگوید «چه خوب، پس ما هم که بزرگ شدیم کتاب بنویسیم. قصههای خوب برای بچههای خوب بنویسیم، اجرش را خدا یکروزی میدهد.»

زهره ترابی

روزنامه نگار