مرورگر شما برای نمایش این سایت قدیمی است. برای مشاهده سایت از سایر مرورگرها استفاده نمایید یا جهت بروزرسانی کلیک کنید.

همچنین میتوانید PDF نشریه را از لینک زیر دریافت نمایید.

شماره خبر: 3362038077483783709
روایتی از اسطوره‌های زنده که در همین حوالی هستند

پوریای ولی در پراید

میدان هفت‌تیر. ساعت 11شب. پراید زخمی خسته، با چراغ شکسته جلو، در حالی‌که موتور روشن‌اش «تپ تپ» صدا می‌کند.

راننده نیمساعت میایستد تا مسافر دیگری تور کند و وقتی کسی را نمییابد، سوار میشود تا راه را به امید مسافر «تو راهی» ادامه دهد. توی راه سر حرف را بازمیکند. رانندههای نیمهشب عجیب اهل دلند، اگر همراه و همپایشان شوی. راننده کارت ایثارگریاش را نشان میدهد. جانباز 70درصد جنگ است که تکههایی از وجودش را در بیابانهای جنوب و جنوبغرب یادگاری گذاشته. تنش کامل نیست؛ لای رگ و ریشههای تنش تکههایی از آهن است که بیهیچ دلیل، ماندهاند آنجا. روحش هم همینطوریاست. میگوید: «بعضی شبها توی گوشم صدای سوت خمپاره میآید؛ آنقدر که میخواهم پناه بگیرم». جانباز 70درصد راننده که پراید زخمیاش، تاولی است در خیابانهای تهران، صبح همان روز کذایی مسافری را در میدان آزادی سوار میکند و مسافر تا عصر او را در شهر میچرخاند و عصر او را به کرج برده، از ماشین پیاده میشود و به بهانه دریافت پول از عابربانک گم میشود در هیاهوی عصرگاه کرج. جانباز 70درصد راننده که دستش به جایی بند نیست، 40دقیقه صبر میکند و بعد بازمیگردد به تهران تا ساعات پایانی روز را از دست ندهد. ناچار، باید بیشتر کار کند تا کسری پول امروزش را جبران کند. میدانید؟ جانباز 70درصد جنگ بالقوه یکقهرمان است که فرقی نمیکند در کدام خاک رشد کرده باشد. کسی که 70درصد وجودش را مخدوش میکند تا آینده کسی مخدوش نشود، یک قهرمان است. برای هر ملتی، هر دولتی. به هر زبانی و با هر لهجهای او قهرمان است. قهرمانی پشت پرایدی زخمی و خسته که موتور ماشیناش «تپ تپ» صدا میکند.

اهل بیت چند روزی است که رفتهاند سفر. پدر مانده است و من. من غروب که میآیم خانه، توی حیاط یک یاماها 100 فرسوده لمیده است گوشهای و یک جفت کفش مندرس مردانه دیگر هم پشت در اتاق زانوزده به انتظار صاحبش. حیاط را طی میکنم و به اتاق نرسیده، صدای گریه میشنوم. صدا آشنا نیست، اما موتور آشناست. موتور حاجصادق است، که بستنیفروش محله ماست. حاج‌‌صادق جانباز است. اصلا همین جانبازی اوست که به حاج صادق معروفش کرده. چهارسال در اردوگاه عنبر هم اسیر بوده، حالا دوپسر دارد؛ حالا در مغازه بستنیفروشی پدرش کار میکند.

از اهل محل، همین یک فقره با پدر رفیق تو رگیاند. حاج صادق خیلی وقتها دست و بالش باز نیست و لنگ صد هزار تومان ناقابل میشود گاهی، که از این و آن قرض
میکند. بستنیفروش جانباز، حالا دارد در سهکنج اتاق ما در خلوت مردانهای با پدر درد دل میکند و درددل، سینه کشیده است به گریستن. در همین چند دقیقهای که در کشف و شهود شناختن صاحب صدا هستم، میفهمم چه میگذرد: پدر حاج صادق که به پسرش حقوق میدهد، میخواهد مغازه را بفروشد و حاج صادق تا یک ماه دیگر بیکار میشود و از حالا عزا گرفته که قسطهایش را چطور بدهد، چطور خرج خانهاش را دربیاورد، اجاره خانهاش را که خواهد داد؟ و سوالهای دیگری که حتی همان روز ذهن مرا هم درگیر کرده بود. اما با همه اینها، حاج صادق یک قهرمان است؛ قهرمانی که چهار سال از جوانیاش را اسیر میشود و با تن فرسوده از جنگ، همه این سختیها را بیهیچ چشمداشتی تحمل میکند. او قهرمان است، گرچه میدانش برای ارائه همه وجوه این قهرمانی، یخچال صنعتی مغازه پدرش باشد. اینها چیزی از ارزش او کم نمیکند.

قهرمان، قهرمان است. گیرم مخاطب داستان هیچوقت نفهمد که قهرمان داستان، کجا در راه قصه جانش را یا بخشی از جانش را فدای مخاطب میکند.

احسان حسینی نسب

نویسنده و روزنامهنگار