مرورگر شما برای نمایش این سایت قدیمی است. برای مشاهده سایت از سایر مرورگرها استفاده نمایید یا جهت بروزرسانی کلیک کنید.

همچنین میتوانید PDF نشریه را از لینک زیر دریافت نمایید.

شماره خبر: 3361504986406350874

شبح روستا - قسمت نهم

غوغایی در روستا به پا شده بود. اهالی در میدان شهر جمع شده و منتظر استوار و سروان بودند تا به آنها توضیح دهند چه کسی قاتل کودکان است. پدر و مادرها دستان فرزندان را محکم در دست گرفته و به آنها اجازه نمی دادند از جمعیت فاصله بگیرند.

کدخدا سعی کرد اهالی را آرام کند اما صدای اعتراض روستائیان، صدای او را در خود خفه کرد. هر لحظه امکان داشت کودکی دیگر قربانی شود و وحشت و ترس را می شد از چشمان مضطرب اهالی روستا دید.

جیپ پاسگاه در حالی که مش رضا در قسمت عقب آن نشسته بود و پیکر بیجان میثم را در آغوش گرفته بود مقابل قهوه خانه ایستاد. حسین بنا به سمت جیپ رفت و جنازه پسرش را از مش رضا گرفت و صدای شیون و زاری زنان و مردان بلند شد.

تا به حال کسی گریه حسین بنا را ندیده بود، صورت را روی صورت میثم گذاشت و بغضش بعد سالها ترکید. صحنه تلخی بود. ناراحتی و وحشت با هم پیمانی بسته بودند برای برهم زدن آرامش اهالی روستا.

سروان روی رکاب جیپ ایستاد. سرفه ای کرد و با صدای بلند رو به اهالی گفت: ما فکر کردیم خیلی زود به قاتل رسیدیم و رحیم قاتل است. اما کشتن میثم برای ما دو پیغام داشت. اول اینکه قاتل رحیم نیست و بعد اینکه قاتل می خواهد همینطور به قتل بچهها ادامه بده. ما دنبال قاتل هستیم و اجازه نمیدهیم که خون بچههاتون پایمال شه. فقط از شما می خوام بیشتر مراقب بچهها باشید و از این به بعد هیچ بچهای حق نداره بعد از غروب آفتاب از خونه بیرون بیاد. اگه بچهای بیرون از خونه ببینم، تا صبح باید تو بازداشتگاه بمونه.

بعد کیسه ای را از پشت ماشین برداشت و به اهالی نشان داد و گفت: جسد میثم تو این کیسه بوده. هر کی می دونه صاحب این کیسه کیه یا چه کسی اونو حمل میکرده بیاد پاسگاه خبر بده. مطمئن باشه هم اسمش فاش نمیشه و هم یهجایزه خوب از دولت میگیره. باید شما هم به ما کمک کنید تا بتونیم قاتل رو دستگیر کنیم.

افسر جوان قیافه حق به جانبی گرفت و ادامه داد: باز هم تاکید می کنم این قاتل به همین راحتیها دست بردار نیست، و اگه مراقب بچههاتون نباشید بازم بچه دیگهای کشته میشه.

زنی با لباس کهنه و پاره جمعیت را با چوب دستیاش شکافت و به سمت جیپ پاسگاه آمد. رو کرد به سروان و در حالی که صدایش از خشم میلرزید، گفت: اینجا وایسادی برای ما رجزخونی میکنی؟ شما شهریها چی میدونید مهر مادری چیه و غم بچه کجای دل آدمو آتیش میزنه. شما از بچهها دفاع نمیکنین. باید یاد بگیرن، از خودشون دفاع کنن...

استوار به سمت زن جوان که غم بزرگ او را در قامت پیرزنی ظاهر کرده بود رفت و گفت: شهربانو برو پی کارت الان وقت خلبازیات نیست. چند تا آدم دیدی باز رفتی بالا منبر.

بعد سروان را به داخل قهوه خانه برد و درراه سعی کرد حرفهای شهربانو را از دلش در بیاورد: شما به دل نگیر. دیوونست. از وقتی بچش تو حوض آب غرق شد، خل و چل شد. زن بی آزاری است اما وقتی می بینه چند نفر جایی جمع شدند، شروع می کنه به خطابه. بعد از خل شدن زن بیچاره شوهرشم، ولش کرد و به شهر رفت.

سروان با عصبانیت رو به استوار کرد و گفت: ول کن این حرف‌های صد من یه غاز رو، فکر پیداکردن صاحب کیسه باش. این تنها سرنخ ماست. به جای اینکه دنبال قاتل باشی، پی حرف‌های یک زن خل و چل افتادی. بعد از خاک کردن میثم، پدر اون و لیلا را برای تحقیق به پاسگاه بیار ببینم ارتباطی بین این دو ماجرا هست یا نه.

سروان بعد به سمت ماشین رفت و راهی پاسگاه شد.

ادامه دارد

امیرعلی حقیقت طلب