مرورگر شما برای نمایش این سایت قدیمی است. برای مشاهده سایت از سایر مرورگرها استفاده نمایید یا جهت بروزرسانی کلیک کنید.

همچنین میتوانید PDF نشریه را از لینک زیر دریافت نمایید.

شماره خبر: 3329068622223698688

چشم‌هایت فروشی باشد می‌خریم

1ـ حکایت چشم‌ها را اگر بنویسم باید نگاه کنم به چشــــــــم‌هـــای حشــــــمـــت و کی‌روش. باید سیاحت کنم در چشم‌های حجازی و بیرانوند. در چشم‌های هلندی‌های 1978 که چقدر شبیه چشم‌های اسپانیایی‌های 2018 است یا نیست. باید چشم‌ها را بچرخانم سمت لنینگراد و از خود بپرسم که ما در این چهل سال ـ از آن جام 78 تا این جام 2018ـ چقدر در فوتبال، صاحب کمالات شده‌ایم که مردم نانش را بخورند و هسته‌اش را تف کنند؟

2ـ باید پیش از آن که در چشمهای یشمی کیروش زل بزنم، چشمهای طناز حشمت را قربان بروم. مخصوصا در یک لوکیشن سرد از شهر مندوزا به قربانش بروم که حشمت آنقدر از نتایح بچههایش شاکی شده بود که سیگار را با سیگار روشن میکرد. او که قبل از حضور در جام جهانی 78 سیگارش را ترک کرده و به نهضت ضددخانیات مجله جوانان پیوسته بود چنان از چهار گل بازی با پرو شاکی بود که حواسش نبود کی فندک میزند و کی فسدود میکند. پشتبندش کلی از بچههای نهضت ضددخانیات زنگ زده بودند بهش که ما را سنگ روی یخ نکن مربی. نهضت ما را ویران نکن مربی. اما آن لحظه که حشمت پک به سیگار میزد کشتیهایش در دریای عمان غرق شده بود. آیا کشتیهای کیروش در لنینگراد غرق میشود؟ کشتی که نه. بگو کروز.

3ـ بگذار سرفرصت چشمهای نازنین ناصر را به یاد بیاورم و با دیدگان بیرانوند مقایسهاش کنم. چشمهای مورب ناصر را در هتل سانفرانسیسکوی شهر کوردوبا به یاد بیاورم که بعد از خوردن سه گل از هلندیها، غرق در شبنم بود. دو تیم هلند و ایران در شب بازی، در رستوران سانفرانسیسکو نشسته بودند و باهم شام میخورند و خبرنگاران اروپایی مینوشتند «اوه لالا.» اوه لالا بر این صلح و صفا که اینها باهم دشمن خونی بودند اما ببین الان انگار نه انگار که رویاهای هم را ویران یا زیبا کردهاند. همان لحظه بود که مرتیکه دلال آمریکایی آمده بود تو و قرارداد باشگاه والنتینا را گذاشته بود جلوی ناصر که یک امضا بزند و 700 هزاردلار بزند به بدن. ناصر داشت بّروبّر نگاهش میکرد. او مگر در تاج چقدر میگرفت؟ حالا مجسم کن شباهتهای آن هلند را با اسپانیای امسال و بگو که بعد از این بازی جنونآور، کدام دلال آمریکایی ناگهان در مسکو پا در هتل ایرانیها میگذارد و میگوید که میخواهد بچه خرم آباد را ببرد ینگه دنیا. خدا را چه دیدی. شاید هم یک قرارداد گذاشت جلوی او که یک صفر از مبلغ پیشنهادی والنتینا به ناصر بیشتر داشت. آنگاه بیرانوند را باید در کارواشهای سوپرلوکس سانفرانسیسکو تماشا کرد که دارد به کارگران مشکیپوست آنجا انعام میدهد. خدایا لعنت به کسی که تو را نشناسد. لعنت. بیش لعنت.

4ـ حالا اگر چشمهای حشمت مشکی ست و چشمهای کیروش یشمی، یا اگر سلیقه کوچینگشان زمین تا آسمان باهم توفیر دارد، در عوض، دلخوشی و امیدواری مردم ایران را به یاد آورید که در طول این 4 دهه ذرهای فرق نکرده است. همین مردمی که 50 درصدشان در نظرسنجی برنامه عادل میگویند ما با 4 یا 5 امتیاز به مرحله بعد صعود میکنیم! 40سال پیش هم همین شکلی جیغ بنفش میزدند. آن روزها بچههای اطلاعات به صدتا تلفن خانگی ثابت به صورت رندوم زنگ زده بودند که ایران چه نتیجهای مقابل هلند نایب قهرمان میگیرد؟ 80 درصد گفته بودند میبریم و تنها 20درصد رای به مساوی یا باخت داده بودند. در چنین شرایطی که در خانه ما عروسی، هلندیها علنا میگفتند ما دروازه ایران را به توپ میبندیم و حداقلش شش گل میزنیم اما وقتی مقابل ما به زمین سفت خوردند تازه فهمیدند که گاه سبک رمانتیسم شرقی هم میتواند مقابل ادبیات کلاسیک یا حتی رئالیسم جادویی مقاومت کند.

5 ـ داستان جامجهانی داستان چشمهاست. چشمهای چــروک. چشمهای مشکی. یشمی. شبنم. آب شور. چشمهای ملنگ. چشمهای پلنگ. چشمهایت را چند حراج کردهای؟

ابراهیم افشار

روزنامهنگار