مرورگر شما برای نمایش این سایت قدیمی است. برای مشاهده سایت از سایر مرورگرها استفاده نمایید یا جهت بروزرسانی کلیک کنید.

همچنین میتوانید PDF نشریه را از لینک زیر دریافت نمایید.

شماره خبر: 3327689372241015548

خ خ خ خ دا حافظ!

سرش را به گونه‌ای بیش از اندازه به قفسه کتاب‌ها نزدیک می‌کرد. همچنان که پشت میز کتابدار نشسته بودم زیرنظر داشتمش. ابتدا خواستم کمکش کنم شاید دنبال کتاب خاصی می‌گشت، اما چون برای اولین بار به کتابخانه آمده بود، گذاشتم تا خوب به همه قفسه‌ها سرکشی کند. گاه از قفسه کتابی برمی‌داشت و آن را تورق می‌کرد.

انگار دنبال تصاویر کتاب بود. گاه فهرست کتاب را هم نگاه میکرد. در حین همین کارها یکی دو قدم جلو و عقب میرفت، در نتیجه جای کتاب را گم میکرد. کمی این طرف و آن طرف قفسه را نگاه میکرد کتاب را هرجای قفسه که خالی بود میگذاشت. گاه کتاب را نیز برعکس در قفسه میگذاشت. شاید یک ساعت کارش به درازا کشید. کتابی برداشت پشت میز نشست. مقداری مشغول مطالعه شد. کتابخانه خلوت بود. نزدیکش شدم دستم را روی شانهاش گذاشتم. با نگرانی نگاهم کرد. وقتی شروع به صحبت کرد متوجه لکنت زبانش شدم. برای شروع صحبت مشکل داشت، حرف اول هر کلمه را چند بار تکرار میکرد اما وقتی شروع به حرف زدن میکرد این تکرار کمتر میشد. سوم راهنمایی بود. نگاهی به کتاب در دستش انداختم. پیشگیری و درمان لکنت زبان نوشته ناهید عظیمی بود. وقتی مقداری با او حرف زدم متوجه چشمان ضعیفش هم شدم عینک نداشت. وقتی علت را پرسیدم گفت در مدرسه موقع بازی شکسته. بابام داده درستش کنن. آوردمش پیش خودم کنار میز کتابدار. دو کتاب دیگر با عنوان درمان کامل لکنت فیلیپ رابرتس و موفقیتها و شکستها در درمان لکنت زبان، ترجمه فریبا یادگاری را نیز برایش آوردم. نمیتوانست تعجب و خوشحالیاش را پنهان کند. سعی میکرد کمتر حرف بزند، از جملات کوتاه و مختصر استفاده میکرد. برای اولین بار از معلمش شنیده بود کتابهایی در این باره وجود دارد. وقتی از او پرسیدم تا حالا برای گفتاردرمانی به جایی مراجعه کردهای، جوابش منفی بود. گفت: «بابام میگه بزرگ بشی درست میشه.» معنی این حرفش را فهمیدم: فقر مالی. با بیشتر حرف زدن با او دریافتم که حدسم درست بوده، هنگامی که برایش توضیح دادم در شهرمان جایی هست به نام سازمان آموزش و پرورش استثنایی که در این باره میتوانند کمکی به شما کنند از موضوع بیخبر بود.

عضو کتابخانه شد. با اینکه میدانستم کتاب چندان به دردش نمیخورد یکی از کتابها را به امانت برد. بعد از ده روز برگشت. کتاب را روی میز گذاشت، میخندید. مثل دفعه اول حرف اول کلمه را چند بار تکرار کرد. فهمیدم به آموزش و پرورش استثنایی مراجعه کرده. خوشحال بود. یکی دیگر از کتابهایی را که درباره لکنت زبان بود برداشت. وقتی برایش ثبت کردم با خنده گفت: «خ خ خ خ ... دا حافظ»

سیدعلی الحسینی

کتابدار