مرورگر شما برای نمایش این سایت قدیمی است. برای مشاهده سایت از سایر مرورگرها استفاده نمایید یا جهت بروزرسانی کلیک کنید.

همچنین میتوانید PDF نشریه را از لینک زیر دریافت نمایید.

شماره خبر: 3326268468956157661
داستان

شبح روستا - قسمت پنجم

در قسمت های قبل خواندید که لیلا برای خرید ماست از خانه بیرون رفت و دیگر بازنگشت.

جستوجو برای پیدا کردن او آغاز شد تا اینکه بعد از نماز صبح جسد حلق آویز او پیدا شد. در ادامه با درخواست استوار یک مامور جوان از شهر برای تحقیق و کشف راز قتل به روستا آمد.

سروان در جریان تحقیقات به رحیم مشکوک شد و او را بهعنوان مظنون دستگیر کرده اما پسر جوان که زمانی دلباخته مادر لیلا بود، منکر قتل شد و حالا ادامه داستان...

خبر دستگیری رحیم و اعتراف او به قتل خیلی زود در میان اهالی پیچید و شب نقل محفل قهوهخانه شده بود. عباس بیشتر از همه از شنیدن این خبر خوشحال بود و رو کرد به کدخدا و گفت: صبح بیا با هم بریم پاسگاه، از استوار و مامور شهری بخواهیم زودتر پرونده شو بفرستن شهر برای محاکمه. میخوام قبل چهلم، سرش گلدار باشه.

کدخدا دستی به ریش سفیدش کشید و با سر تائید کرد.

اهالی از مامور شهری و هوش و ذکاوتش حرف میزدند. کریم میگفت: نمیشه نامه بدیم شهر جای استوار این مامور شهریه بمونه؟

مش رضا استکان خالی را از جلویش جمع کرد و در جوابش گفت: اون مامور ویژه هست. نمیشه که بیاد تو یه پاسگاه که سالی به دوازده ماه خبری نیست.

در خانهها نیز زنان و کودکان روستا بعد چند روز دلهره و ترس، شب آرامی را صبح میکردند. بچهها خوشحال بودند که از فردا دوباره در کوچهپسکوچههای روستا بازی خواهند کرد.

صبح زود، عباس سراغ کدخدا رفت و دو نفری به طرف پاسگاه راه افتادند. سربازی جلوی در کشیک میداد و به آنها اجازه وارد شدن نداد.

ـ استوار هنوز نیومده. میدونید که قاتل هم الان اینجاست، پس تا وقتی استوار و سروان نیان، کسی حق ورود نداره.

کدخدا و عباس بدون هیچ بحثی به دیوار پاسگاه تکیه داده و نگاهشان به جاده منتهی به پاسگاه دوخته شد. بعد از ربع ساعت، گرد و خاک تو جاده بلند شد که خبر از آمدن ماشین استوار میداد. وقتی جیپ نزدیک شد، به سمت در رفتند. استوار آنها را که دید، ایستاد.

ـ خیر باشه کدخدا؟ این وقت صبح اینجا؟

- خیرباشه. خدا قوت. دست مریزاد. نذاشتید خون اون مقتول پایمال شه. با عباس اومدیم برای تشکر.

بعد نگاهی به سروان انداخت و ادامه داد: از شما هم ممنونیم. خیلی زحمت کشیدید.

قبل از اینکه استوار دهن باز کند، سروان شروع به صحبت کرد و گفت: درسته که رحیم قاتل لیلا بوده اما ما باید تحقیقات را تکمیل کنیم تا معلوم بشه چرا و چطور دختر بچه را کشته. حالا هم شما برید ده، ما شب میآییم قهوه خانه و کل ماجرا را توضیح میدهیم.

کدخدا خداحافظی کرد و به سمت روستا راه افتاد. عباس که مثل گنگها شده بود بدون خداحافظی پشت سر کدخدا راه افتاد.

سروان پشت میز استوار نشست، پرونده را باز کرد و برگهای سفید جلوی دستش گذاشت و منتظر شد استوار رحیم را برای بازجویی بیاورد.

رحیم با چهرهای پریشان، نگاهی متعجب و دستانی لرزان روبهروی سروان نشست. مامور جوان بلافاصله رفت سر اصل مطلب.

چرا لیلا را کشتی؟

دیشب هم گفتم من کسی را نکشتم.

کشتی چون نتونستی با مادرش ازدواج کنی. خواستی از عباس انتقام بگیری؟

من عاشق زهرا بودم اما وقتی فهمیدم دلش جای دیگههست از دلم بیرونش کردم. از روستا بیرون اومدم تا راحت زندگیشو بکنه.

اگه کاری نکردی چرا با دیدن ما فرار کردی؟

شبها از سر جالیز هندونه و خربزه میدزدم و میخورم. فکر کردم برای اون دنبالم اومدید. من نمیدانستم که زهرا دختری دارد که بخواهم او را بکشم.

تنها راهی که می توانستی از او انتقام بگیری همین بود.

نه . من کاری نکردم و کینه ای از او نداشتم. او مرا نمی خواست و نمی توانستم مجبورش کنم که با من ازدواج کند.

چرا دیگر با کسی ازدواج نکردی؟

چون نمی توانستم از فکر زهرا بیرون بیایم.

پس قبول داری فکرت درگیرش بود؟

به او فکر می کردم اما دنبال انتقام نبودم. من بی گناه هستم و اشتباه دستگیر شده ام.

دروغ می گویی.

من اهل دروغ نیستم.اگر کسی را کشته بودم حتما فرار می کردم و دیگر در روستا نمی ماندم.

اما با دیدن ما فرار کردی.

دلیلش را گفتم.

اما من باور نکردم.

من مسئول باور شما نیستم.

فکر کردی با این حرفهای صد من یک غاز من گول میخورم و میگم برو پی زندگیت؟ یا مثل بچه آدم میگی چرا لیلا را کشتی یا جنازهات از این اتاق بیرون میره.

رحیم که عصبانی شده بود، با صدای بلند جواب داد: گفتم که کسی رو نکشتم. چرا باور نمیکنید. من قاتل نیستم. تا حالا آزارم به کسی نرسیده. دست از سرم بردارید. ناراحتید من اینجا هستم؟ باشه میرم. میرم جایی که ...

صدای سیلی محکم سروان بهصورت رحیم سکوت اتاق را شکست.

مرتیکه این اراجیف چیه تحویل من میدی؟ عین بچه آدم حرف بزن.

خورشید رو به غروب بود و سروان و رحیم هنوز در اتاق بودند. سروان با حالتی آشفته از اتاق بیرون آمد و استوار را صدا زد. استوار که روی تخت آسایشگاه دراز کشیده بود، سریع به سمت
سروان آمد.

بله قربان

این تن لش را به بازداشتگاه ببر، شاید فردا اعتراف کند.

استوار وارد اتاق که شد با پیکر رحیم که غرق خون روی زمین افتاده بود روبهرو شد. رحیم که مرد بیابان بود، حالا مغلوب کتکهای سروان شده بود.

استوار زیر بغل رحیم را گرفت و او را از جایش بلند کرد و به سمت بازداشتگاه برد. در راهرو با کدخدا روبهرو شد. پیرمرد نگاهی به رحیم انداخت و سر به تاسف تکان داد.

سروان که خشم سرتا پایش را فرا گرفته بود و صورتش مثل گلوله آتش شده بود به سمت کدخدا رفت و با همان حالت عصبانی گفت: مگه نگفتم خودم میام قهوهخونه توضیح میدم. چرا هی راه میافتید میآید اینجا.

این رفتار سروان کدخدا را عصبانی کرد و پیرمرد زل زد تو چشمهای پیرمرد و گفت: عاشق تیپ شهریت نیستم که بخوام هی بیام اینجا تو رو ببینم.

بعد رو کرد به استوار و ادامه داد: پسر حسین بنا گم شده، استوار کاری کن تا مثل لیلا
قربانی نشده. (ادامه دارد...)

امیرعلی حقیقت طلب