مرورگر شما برای نمایش این سایت قدیمی است. برای مشاهده سایت از سایر مرورگرها استفاده نمایید یا جهت بروزرسانی کلیک کنید.

همچنین میتوانید PDF نشریه را از لینک زیر دریافت نمایید.

شماره خبر: 3310324983870025870
روایتی از خانه ای قدیمی و خاطراتش که باید نوشته شوند

در ستلایش نوشتن

اصلا آن خانه، بعد از مرگ نازنین خانم دیگر خانه نشد. بعد از آن روز که من و بابا از روی دیوار پریدیم توی حیاط خانه نازنین‌خانم و جنازه‌اش را که همان‌طور دراز به دراز افتاده بود کف حیاط، از روی زمین بلند کردیم و بردیمش توی اتاق، دیگر آن خانه، به همه چیز شبیه بود جز خانه.

آنروز، آقای سیاوشی خودش صدایمان کرده بود. یعنی در واقع آمده بود توی حیاط، به سختی. به سختی راه میرفت پیرمرد. خودش را به هر ضرب و زوری بود از توی جا رسانده بود کنار جنازه زنش که کف حیاط افتاده بود و تمام کرده بود. توی راه، از اتاق به حیاط که میآمد، سُندش کنده شده بود و شلوارش را خونی کرده بود. صورتش با گوشتهای لرزان و آویزان میلرزید. رنگش پریده بود. قفل کرده بود اصلا. گرامافونی بود که سوزنش گیر کرده بود روی تصویر زنش که کف حیاط مرده بود. شوخی نیست آخر؛ پنجاه و هفت سال کنار زنی زندگی کنی و زن، زندگیات باشد، مادر بچههایت باشد، دوستت باشد، شریکت باشد، همسفرت باشد، پرستارت باشد، همخانهات باشد... همهچیزت باشد. آقای سیاوشی وقتی صدای به زمین افتادن نازنین خانم را شنیده بود، نازنین خانم را با صدایی که از ته چاه درمیآمد، صدا زده بود. چند بار.

نازنین خانم جواب نداده بود. آقای سیاوشی هفتاد و هفت ساله نیمخیز شده بود. نیم ساعت طول کشیده بود تا توانسته بود از توی جا بلند شود و چهل دقیقه هم طول کشیده بود تا بتواند خودش را کشانکشان از توی جا برساند به حیاط. به حیاط که رسیده بود، بالای سر زنش چمباتمه زده بود و با نگاهی علیل، صدایی شبیه به خرناسه درآورده بود که ما این طرف حیاط متوجه شویم و کاری کنیم. من متوجه شده بودم که آقای سیاوشی دارد صدایمان میکند. از لبه بالکن خانه توی حیاطشان را نگاه کرده بودم و دیده بودم آن پیرمرد با شلوار خونی، نشسته بالای سر نازنین خانم و بغض کرده و هیچ کاری نمیتواند بکند. بابا را صدا زده بودم. بابا از لبه دیوار حیاط پریده بود توی خانه نازنین خانم و من هم دنبالش از روی نردبان پریده بودم توی حیاطشان. تنِ نازنینخانم هنوز گرم بود اما نبضش نمیزد، قلبش هم. هرم هیچ نفسی هم از بینی و دهانش بلند نمیشد. بلندش کرده بودیم و درازش کرده بودیم جای همیشگیاش، کنج اتاق. بعد با بابا برگشتیم و آقای سیاوشی را هم بلند کردیم و آوردیم سر جایش خواباندیم. تلفنها قطع بود آن روز. جعبه تقسیم تلفنها را صبح کارمند مخابرات باز کرده بود و از صبح هیچکسی تلفن نداشت. بابا شماره امیر را از توی دفترچه تلفن آقای سیاوشی برداشت. رفت سر چهارراه و به امیر، پسر آقای سیاوشی و نازنین خانم زنگ زد. پدر که رفت، من با آقای سیاوشی و جنازه نازنین خانم تنها بودم. بغضم گرفته بود. داشتم توی تصویر آن جنازه چاق با موهای نقرهفام پخش شده بر موزاییکهای کف حیاط، آخرین تصویر نازنین خانم را که حالا دیگر زیر چادر سفید نمازش خوابیده بود، خاطرات ده ساله همسایگی کنار او را میکاویدم. چقدر وقتی به خانه میآمدم و کسی خانه نبود، توی خانهشان مانده بودم؟ چقدر چایهای این پیرزن خوشبو بود، چقدر عطر چادرنمازش را دوست داشتم.

اینها را برای چه نوشتم؟ نوشتم که یادم بماند. نوشتم که بگویم آن خانه بعد از سالها که از مرگ نازنین خانم و بعدتر، مرگ آقای سیاوشی میگذرد، یادآور آنها بود. خاطرهای مکتوب بود بر صحیفه کوچه ما. خاطرهای که به نوشتن احتیاج نداشت، چون پیشتر در دفتر کوچه ما نوشته شده بود. اما حالا چند روزی است که این نوشته را پاک کردهاند؛ این ساختمان را خراب کردهاند تا جایش ساختمان دیگری بسازند. با آدمهای دیگری و خاطرات دیگری. حالا دیگر باید خاطره آن خانه را، آن پیرزنِ افتاده بر موزاییکهای کف حیاط را، آن پیرمرد با شلوار خونی را، آن مرگ را، آن لحظات تنهایی با آقای سیاوشی و جنازه نازنین خانم را نوشت، چون دیگر آن خانه وجود ندارد که خاطره آنها را زنده کند. همه چیز به همین بیبنیادی است. همهچیز. همه چیز. جز آنچیزها که نوشته شدهاند.

احسان حسینینسب

نویسنده و روزنامهنگار