مرورگر شما برای نمایش این سایت قدیمی است. برای مشاهده سایت از سایر مرورگرها استفاده نمایید یا جهت بروزرسانی کلیک کنید.

همچنین میتوانید PDF نشریه را از لینک زیر دریافت نمایید.

شماره خبر: 3292514439886753882
داستان پلیسی

قتل کمیسر بازنشسته - قسمت سوم

تحقیقات محلی کارآگاهان نتوانست آن طور که باید و شاید کمکی به آنها کند وسرنخ محکمی ازاین جنایت رابرای آنهافراهم کند.ادامه تحقیقات کارآگاهان روی پرونده های قبلی که کمیسر جوزف درگیرآنها بود متمرکزشد.

فرضیه سروان مک ودیگرافسران جنایی این بود که ممکن است انگیزه جانیان انتقامی کور از اقدامات قانونی قبلی کمیسر بوده است.بسیاری ازپرونده های قبلی که کمیسر روی آنها کار می کرد مورد بررسی قرارگرفت. ازطرفی دیگرتعدادی از کارآگاهان به تحقیق و بازرسی ازدوربین ها ی نصب شده در شهر پرداختند تا شاید از این طریق بتوانند ردی از جانیان به دست آورند.در حالی که همه ماموران پلیس جنایی در تلاش بودند سرنخی ازقتل کمیسر به دست آورند، پلیس تشخیص هویت خبرخوشی را اعلام کرد.آنها با پشتکار و ممارست زیادموفق شدند از روی حروف ناتمام حک شده روی مقوا نام اصلی ثبت شده روی تکه مقوا را پیدا کنند و این خود کمک بزرگی بود که می توانست سرنخی برای سروان مک وهمکارانش باشد.

براساس یافته های ماموران تشخیص هویت تکه مقوای یافت شده درصحنه جنایت ،تولید یکی ازکارخانه های شهرهای اطراف بود کارخانه ای که انواع سلاح های شکاری تولید می کرد.ازطرف دیگرلکه یافت شده روی مقوا هیچ ارتباطی با کمیسر نداشت واین احتمال وجود داشت که مربوط به خود جانیان باشد.

کارآگاهان بلافاصله عازم شهر باخ و کارخانه اسلحه سازی که مقوا کشف شده مربوط به آن بود، شده و تحقیقات را درآنجا پی گرفتند.دراین میان کمیسر مک که دایم به خانواده فرمانده خودسرکشی و آنها را دلداری می داد درآخرین ملاقات خود که جیم هم حضورداشت با موضوع عجیبی روبه رو شد،موضوعی که مسیر تحقیقات را عوض کرد و روزنه امیدی را دردل او روشن کرد..

اوکه ازکمیسر جوزف آموخته بود که گاهی کوچک ترین مساله که از نظربرخی ممکن است بی اهمیت تلقی شود می تواند سرنخ مهمی برای گشودن رازی باشد،توانست ازهمین موضوع استفاده و سرنخ رابرای گشودن راز قتل کمیسربه دست آورد.

ماجرا از این قراربود که کارآگاه مک در حالی که لیوان قهوه دردستش بود،به اتاق جوزف رفت تاخاطرات گذشته را در ذهنش زنده کند.اوبارها در این اتاق با کمیسر جوزف خلوت کرده بود و ساعت ها با او گفت وگو کرده بود. جینا دخترجوان کمیسرهم او راهمراهی کرد.سروان مک پشت میز کار فرمانده اش نشست.میز کار او مثل همیشه مرتب ومنظم بود.در گوشه میزعکس جوزف با اونیفورم نظامی ودرحالی که لوحی از رئیس پلیس ایالتی می گرفت جلب نظرمی کرد.چندین مدال ونشان ولوح های مختلف درجای جای اتاق وی نشان ازلیاقت و شایستگی او داشت،بخصوص این که او قهرمان تیراندازی بود و بارها در مسابقات مختلف قهرمان شده ودراین رشته شهرت بسیاری داشت.کارآگاه مک همین که قهوه اش را می نوشید یک لحظه روزنامه ای درکنار چند کتاب نظرش راجلب کرد.باکنجکاوی روزنامه رابرداشت درصفحه حوادث روزنامه خط قرمزی که زیر یک خبر کشیده شده بود او را به خواندن خبر ترغیب کرد.خبراین بود؛ مایکل که دوسال پیش به جرم سرقت مسلحانه درشهر راندر دستگیرشده بود؛ در زندان ایالتی وبراثرحمله قلبی جان سپرد. مایکل که دوهفته بعدازسرقت توسط کمیسر جوزف بازداشت شده بود،دردادگاه به ده سال حبس محکوم شد.وی در زمان دستگیری به کمیسر جوزف پیشنهادرشوه داده بودکه کمیسردردادگاه این موضوع رابرملا وباعث شد دادگاه وی را به اشد مجازات محکوم کندو.....

سروان مک باخواندن این خبر به فکری عمیق فرورفت. خبرمربوط به یک ماه پیش بود.اما چرا کمیسر آن را نگه داشته و زیرآن خبر خط قرمز کشیده بود؟ اوروزنامه را برداشت و در میان نگاه های بهت زده همسر و دختر و جیم ازخانه خارج شد.اوحتی وقتی جیم پرسید ناگهان چه اتفاقی افتاد که یکباره برآشفتی ، سکوت کرد و فقط به این جمله اکتفا کرد؛که بعدا خواهم گفت.البته قبل ازخروج ازخانه از همسرکمیسر درباره خبرروزنامه پرسید واین که آیا راجع به این خبربا اوصحبت کرده است یانه؟

پاسخ الیزابت منفی بود و جینا هم دراین موردچیزی ازپدرش نشنیده بود.