مرورگر شما برای نمایش این سایت قدیمی است. برای مشاهده سایت از سایر مرورگرها استفاده نمایید یا جهت بروزرسانی کلیک کنید.

همچنین میتوانید PDF نشریه را از لینک زیر دریافت نمایید.

شماره خبر: 3292513740063039408
داستان جنایی

شبح روستا - قسمت سوم

در دو شماره قبل خواندید که لیلا برای خرید ماست از خانه بیرون رفت و دیگر برنگشت. مادرش وقتی نتوانست او را پیدا کند، سراغ استوار ناصری رفت. غروب وقتی اهالی به روستا برگشتند، به جست‌وجو در اطراف روستا پرداختند .

هیچ ردی از دخترک نبود تا اینکه بعد از اذان صبح جسد حلق آویز شده اش روی دیوار طویله کدخدا پیدا شد و حالا ادامه داستان...

***

جنازه دخترک را به داخل اتاقی بردند و رویش پتویی کشیدند. زنان روستا در این اتاق کنار زهرا خانم نشسته بودند و همنوا با او شیون و زاری سر میدادند. بیرون اتاق سکوت بود و نگاههایی مضطرب و پر از پرسشهای بی پاسخ که چه کسی دخترک را کشته؟ سوالی بی پاسخ برای مردان روستا . چادر سیاه شب، سفره اش را از آسمان جمع کرده بود که عباس در چارچوب در ظاهر شد. با دیدن جمعیت در حیاط خانه اش شوکه شد. عروسکی با لباس عروس در دست راستش بود. نگاهها به زمین دوخته شده بودو کسی دوست نداشت مخاطب عباس قرار بگیرد. همیشه لیلا به استقبالش میآمد و امروز مردان روستا چشم انتظارش بودند. زانوهایش توان ایستادن نداشت. به چارچوب در تکیه داد. عروسک از دستش رها شد. سرش را میان دو دستش گرفت و دانههای اشک پهنای صورتش را خیس کرد.

کدخدا به سمت او رفت و کنارش نشست. دست روی بازویش گذاشت و گفت: خیلی دنبالش گشتیم. چاه ها، مزرعه، استخر و... اما هیچ خبری از لیلا نبود. صبح بعد نماز تو مسجد جمع بودیم که محسن مثل جن زدهها خودشو به مسجد رسوند و گفت؛ جنازه لیلا از دیوار آویزونه...

عباس مثل برق گرفتهها از جاش پرید. یقه کدخدا را گرفت و در حالی که رگ گردنش از خشم باد کرده بود، گفت: دختر منو کشتن. کدخدا چه غلطی میکردی تو. استوار کدوم گوری بود؟

نفسی چاق کرد و با همان خشم ادامه داد: فقط بگو چه کسی جرات کرده دخترمو بکشه. خودم آتیشش میزنم.

چند نفر از اهالی خودشان را به او آنها رساندند و سعی کردند، عباس را آرام کنند. عباس لب حوض نشست و آبی به صورتش زد. یکی از زنها به زهرا خبر داد، عباس آمده . زهرا چادر سر کشید و خودش را از درگاه در اتاق به حیاط انداخت. در حالی که اشک امانش را بریده بود، رو به عباس کرد:

دیدی امانتدار خوبی برات نبودم. دختر دسته گلت را پر پر کردند. نبودی که مثل همیشه مراقبش باشی... . عباس تو حرفاش پرید و در حالی که از غضب دستهایش را مشت کرده بود، گفت: الان که هستم. خودم از میدون ده آویزونش میکنم. باید تقاص پس بده . استوار بیعرضه بود که دخترم رو کشتن اما من قاتلشو گیر میآرم و دارش میزنم.

کدخدا که یقه لباسش پاره شده بود و رد پنجههای عباس روی سینهاش دیده میشد، تو جواب عباس گفت: استوار از دیروز که ماجرا را فهمید آرام و قرار نداره. پا به پای ما دنبال بچه گشت. الانم رفته پاسگاه تا به شهر گزارش بده. بهتره به جای این بحثا، اون طفل معصوم رو خاک کنیم.

اهالی صلواتی فرستادند و منتظر عباس شدند که جنازه دخترک را از اتاق بیرون بیاره. عباس قدرت نگاه کردن به صورت لیلا را نداشت. همانطور، جسد را روی دست گرفته بود، از اتاق بیرون آمد. به سمت قبرستان به راه افتاد و اهالی هم به دنبالش راه افتادند.رسم بود مرده را قبل از اذان ظهر خاک کنند. استوار با شهربانی تماس گرفت و ماجرا را خبر داد. رئیس شهربانی قرار شد افسری را برای تحقیقات و کمک به استوار به روستا بفرستد تا این پرونده زودتر به نتیجه برسد. تا دیروز این روستا آرامترین روستای منطقه بود و حالا ماجرای قتل لیلا در آبادیهای دیگر نقل محفل اهالی در خانه ها و قهوهخانهها شده بود.

امیرعلی حقیقت طلب