مرورگر شما برای نمایش این سایت قدیمی است. برای مشاهده سایت از سایر مرورگرها استفاده نمایید یا جهت بروزرسانی کلیک کنید.

همچنین میتوانید PDF نشریه را از لینک زیر دریافت نمایید.

شماره خبر: 3256436755876562940
راپورت‌های میرزا ادریس‌

در فقره مفقودی میرزا سعیدخان مرتضوی ...

الیوم علی الطلوع از خواب بیدار گشته مقادیری در حیاط عمارت میل گرفتیم و شنو رفتیم. هوای طهران به غایت مطبوع است و از حی لایزال و رجال حکومتی تمنا داریم در همین حال و هوا طهران را تافت یا ژل کتیرا زده، نگاه دارند. فوق‌النهاینه خوشایندمان است. من بعد ذالک به خشایار فرمودیم سه تخم‌مرغ رسمی در روغن کرمانشاهی نیمرو کند بزنیم بر بدن که عیشمان کامل شود. رفتیم به استحمام و برگشتنا دیدیم خشایار خان یک بسته کاغذ جلویش گذاشته و با قلمی که گویا ماژیک نام دارد چیزی مکتوب می‌کند. همان‌طور که گوش پاک‌کن در گوش می‌چرخاندیم، فرمودیم نیمروی ما را بیاور!

عارض شد: تصدقت گردم کار واجب داشتم وقت نکردم تیار کنم، خودتان زحمت بکشید.

فرمودیم: این چه کار است که امر همایونی ما واجبتر است.

گفت: خیلی واجب است الان وقت ندارم عرض میکنم! به حالت سجده افتاده بود روی کاغذها و مینگاشت. دوپا پریدیم رو کمرش و از حال رفت. از وزن همایونی کیف کردیم که هنوز آنقدری قدرت داریم که یکی نافرمانی کند با یک جفت پا ناکارش کنیم. دوسه لگدش زدیم، دیدیم به حال نمیآید. رفتیم خودمان نیمرو تیار کردیم. دندان خلال میکردیم که
به حال آمد.

فرمودیم: زندهای؟

عارض شد: بلی .

گفتیم: حالا بگو چه امر مهمی بوده که از امورات ما ارجح بوده است.

عرض کرد: میرزا سعید خان مرتضوی نامی بوده گویا از ازمنه ماضیه از اعاظم عدالتخانه بوده بد و بیمروتی کرده مدتی هم در تامین اجتماعی بوده و خلاصه هر جا بوده حماسهها خلق کرده! گفتیم: خب؟

عارض شد: عدهای از شاکیان نامبرده قرص و محکم ایستادند و دستگاه عدلیه محکومش کرده به حبس .

فرمودیم: خب؟

عارض شد: اما وی هنوز راست راست در خیابان راه میرود و هیچ ککش هم نمیگزد !

فرمودیم: خب چرا؟

گفت: چندی پیش راپورتچیها و جورنالیستهای وطنی به محضر سخنگوی دستگاه عدلیه مشرف شدند و پرسیدند از میرزا سعیدخان مرتضوی چه خبر؟ جناب سخنگو فرمودند: پیدایش نمیکنیم !

فرمودیم: همه اینها که گفتی مقبول اما تو را سننه به این امورات رجال حکومت و چه ربط به کتابت تو؟ عارض شد: همین دیگر ما داریم کاغذ پر میکنیم به در و دیوار بچسبانیم و از میرزا عیدخان سر سراغ کنیم هر جا یافتیمش برویم آجان خبر کنیم بیایند مغلولا عنقا ببرندش، چپقش را چاق کنند.

فرمودیم اگر اینگونه باشد که میگویی پایین اعلامیه هایت مکتوب کن یک میلیون تومان ما مژدگانی میدهیم به یابنده میرزا سعید خان. اسم پول که آمد خشایار خان کل رقعهها پاره کرده و گفت اصلا اعلامیهها را بیخیال خودمان شخصا پیدایش میکنیم. این پول لاکردار چه میکند
با بشر؟