مرورگر شما برای نمایش این سایت قدیمی است. برای مشاهده سایت از سایر مرورگرها استفاده نمایید یا جهت بروزرسانی کلیک کنید.

همچنین میتوانید PDF نشریه را از لینک زیر دریافت نمایید.

شماره خبر: 3215881268815794940
راپورت‌های میرزا ادریس‌

پایتخت در معرکه چهارشنبه صوری

دیروز غروب را گفتیم حال که هوا مطبوع است و باهار چند روزی زودتر به حیاط عمارت مشرف شده اند، صلات مغرب را در حیاط اقامه کنیم . خشایار را امر فرمودیم زیلوی عمل دست حاج حبیب مثقالچی را در زیر شکوفه‌های به و هلو پهن کرده، سجاده ترمه پهن کرده هوا بخورد خنک شود . آستین بالا دادیم از آب تازه تعویض گشته حوض وضو ساختیم . بر سجاده نشسته مقادیری کلام ا... تلاوت کردیم . لختی تا اذان مانده بود . به تدبیر و تعمیق در آیات کلام ا... بودیم که ناگهان جسمی به قائده یک خربزه اما سیاه رنگ وسط حیاط عمارت افتاد، چنان صدایی کرد که در همان لحظه اول لازم به تجدید وضو شدیم . دوسه جام از شیشه‌های پنجره‌های حیاط عمارت خاکشیر شده بر سر و رویمان هوریز کرد . مرحمتی خدا خشایار در زیر زمین بود و چیزی از خرده شیشه‌ها در کله اش نریخت ماهم به حمد خدا سریع در پشت تخت سنگر گرفته تا فتنه بخوابد . فی الفور عربده زدیم خشایاررر.

عارض شد: زنده اید تصدقات؟

فرمودیم: برنوی دسته نقره را فیالفور با قطار فشنگ و تیربند بیاورد.

عربده زد: چه شده مگر ؟

فرمودیم: فی الحال نمیدانیم اما یحتمل یا کار روس پدرسوخته است یا بریطانی دسیسه کرده اند، ناکارمان کنند .

دیدم صدای خنده خشایار در دالان زیر زمین به بیرون هجوم آورد .

فرمودیم: میخندی پدر سوخته؟صدای ترق تروق و انفجار هنوزا میآمد اما در حیاط عمارت خبری نبود. از پشت تخت که سنگر گرفته بودیم بیرون آمدیم . خشایار هنوز میخندید. فرمودیم فلان فلان شده برو برنو را بیاور، قشون پشت در است. صدای تیر و تفنگ نمیشنوی . بوی باروت شهر را پر کرده . نصف شیشههای عمارت را پایین آورده اند تو میخندی؟

عارض شد: خوف مکنید تصدق این چهارشنبه سوری است . این انفجارها طبیعی است .

تعجب فرمودیم، گفتیم :چه غلطها این چه چهارشنبه سوری است ؟ ایام ماضیه اینگونه نبود . خشایار عارض شد: تصدقت مدتی است که این چین و ماچین لاکردار سوراخ دعا پیدا کرده هر سال کانتینر کانتینر اسباب و ادوات جنگافروزی ارسال کرده، جیب خلایق خالی میکنند. فرمودیم: این چه چهارشنبه سوری است که اینگونه عمارت فرو میریزند و ماشین به آتش میکشند .

خشایار گفت ولی خدایی اش خیلی کیف میدهد . زندگی هیجان هم لازم دارد .

فرمودیم: دوست داری؟

عرض کرد : خیلی !

گفتیم: تو بمان هیجان در کن ما میرویم در اندرونی . چهارپایه گذاشته از لبه دیوار به تماشای ماوقع کوچه بود. برنوی دسته نقره برداشتیم پر کرده به حیاط شدیم . خشایار را صدا کرده برگشته برنو را در دستمان دید. فرمودیم: صد دور دور حوض میچرخی وگرنه شلیک میکنیم . عرض کرد : خالی است تصدقات ! یک تیر در کردیم . در هیاهوی انفجارها صفیر گلوله گم شد . فهمید پر است شروع کرد به در کردن هیجان کماکان میدود . ماهم نشستهایم سمبه به لوله برنو میکشیم . زیاده فرمایش نداریم .