مرورگر شما برای نمایش این سایت قدیمی است. برای مشاهده سایت از سایر مرورگرها استفاده نمایید یا جهت بروزرسانی کلیک کنید.

همچنین میتوانید PDF نشریه را از لینک زیر دریافت نمایید.

شماره خبر: 2949550262802494245
به بهانه بازپخش یک سریال دیدنی از شبکه تماشا

روزگار مردمان فراموش شده

«تفنگ سرپر» ساخته امرالله احمدجو که در سال‌های ابتدایی دهه80 پخش شد از دو منظر کارشناسانه می‌تواند تجربه بزرگی برای تلویزیون و حتی سازنده اش باشد که این روزها گوشه گیر و کم کار شده و بازپخش آثارش نام او را در ذهن‌ها زنده می‌کند.

دو منظری که نخست بررسی اثر پس از حدود 15 سال از نخستین پخش آن و دوم چرایی دیده نشدن این کار در مقایسه با اثر قبلی سازنده‌اش است. تفنگ سر پر دومین قسمت از سه‌گانه‌ای است که احمد جو از ابتدای دهه 70 تا 20 سال بعد می‌سازد و باوجود تمام نقد و نظر‌ها هرگز به اقبال و توجه قسمت اول یعنی «روزی روزگاری» دست نیافته و قسمت سوم با نام «پشت کوه‌های بلند» یا همان اوسنه پادشاهی هم به نسبت دو اثر دیگر کمتر سروصدا به پا کرد.

تفنگی آماده شلیک

روستایی در مرکز ایران و دوره‌ای که حکومت مرکزی هیچ قدرتی ندارد و اجنبی‌ها براحتی می‌توانند وارد یک روستا در ایران شوند و هر کاری بکنند، درست مانند قسمتی در روزی روزگاری که قشون به اصطلاح دولتی آب را روی روستاییان می‌بندند و سکانس شاهکار گریه کردن روستاییان بعد از تحقیر شدن با پای برهنه که هنوز هم می‌توان آن را با جزئیات دید.

سید و بی‌بی با بازی خسرو شکیبایی و ژاله علو معلم‌های مکتبخانه روستا هستند که قوانین سفت و سختی در آن برقرار است. هیچ‌کس حتی خان حق ندارد تا قبل از نماز در مکتبخانه را بزند و این زوج معلم و ملا با همه آنچه پیش از این دیده‌ایم تفاوت دارند.

معلم‌هایی مهربان و بذله‌گو و عاشق که به جای فلک و کتک به بچه‌ها با محبت الفبا و قرآن و نخ ریسی می‌آموزند و در این میان خان روستا در می‌یابد دیگر در میان اهالی ارج و قربی ندارد و کسی به او حرف گوش نمی‌کند. این در دوره‌ای است که ایران درگیر کشمکش‌های فراوان داخلی است و آن‌طور که در روزی روزگاری و در سکانس پایانی وجود داشت مراد و نسیم به جنبش جنگل و میرزا می‌پیوندند اینجا هم کاراکتری به نام غیبیش با بازی حمیدرضا پگاه و اسب گمشده‌اش بهانه‌ای است برای نمایش ظلم و جور و خفقانی که در ایران اواخر دوره قاجار وجود دارد. این دوره زمانه‌ای است که خان‌ها مالک همه چیز مردم هستند و اساسا رعیت حقی برای یک زندگی آزادانه ندارد. این ایده دراماتیک در بسیاری از سریال‌ها و فیلم‌های سینمایی به تصویر کشیده شده و اتفاقا ایده مورد علاقه احمدجو هم هست. از کاراکتری به نام خان خله در روزی روزگاری تا همین خانی که این اواخر فقط زورش به مموش درشکه چی خل وضعش می‌رسد که فقط می‌تواند کلمه نه را بگوید.

وسترن ایرانی

روزی روزگاری تمام مولفه‌های یک وسترن ایرانی را دارد. از قهرمانی بدون شناسنامه و دوئل‌های فراوانی که در نهایت قهرمان داستان تصمیم می‌گیرد در آبادی بماند و تشکیل خانواده دهد. در تفنگ سر پر قهرمانان داستان با آن که شناسنامه و مکان مشخص دارند، اما بدون شک نمی‌توان علاقه فیلمساز را به این ژانر نادیده گرفت و در این میان لحن کمدی هم در سه گانه احمد جو نقش بسیار مهمی دارد. تمام کاراکترهای آثار احمدجو در کلام و حتی رفتارشان طنزی دارند که ناب و ملموس است و در این میان تنها غیبیش است که بدون طنز به‌دنبال احقاق حقی است که پایمال شده و سید و بی‌بی با نوعی وارستگی و بی نیازی از دنیا مناسبات خان و حاکمیت را به سخره می‌گیرند.

تفنگ سر پر تمام مولفه‌های یک اثر با نگاه جدی به فرهنگ عامه در دوره تاریخی خود را دارد. از مثل‌های بی‌نظیر در دیالوگ‌ها تا رسومی که در حال حاضر فراموش شده‌اند. کافی است به داستان عروسی قلی با دختری که دل در گرو جوانی دیگر دارد در همین مجموعه نگاهی بیندازیم. غیبیش با اسبی که نذر مراسم تعزیه است به دختر و پسر جوان کمک می‌کند تا فرار کنند و در این بین او و آهنگر روستا به تنهایی تمام تفنگچی‌های خان و پدر قلی را کتک می‌زنند و عروسی سر نمی‌گیرد. همین قسمت مستقل ویژگی‌های یک اثر و کاراکتر قهرمانانه را دارد و از این جهت آثار احمدجو نه یک اثر نمایشی صرف که نمونه‌ای خوب از سریال‌هایی است که بر اسلاس فرهنگ فولکلور مناطق و تحقیقات مردم شناسانه ساخته شده است.

 در سکوت و مهجور

بی‌تعارف باید گفت تفنگ سر پر دیده نشد. علت طبق گفته فیلمساز به تفاوت تدوین اصلی با چیزی که پخش شد است. آن‌طور که پیداست ابتدا و انتهای هر قسمت با چیزی که واروژ کریم‌مسیحی در تدوین طراحی کرده تفاوت داشته و حالا مثلا به یکباره سید و لیلا در چند قسمت مطلقا حضور ندارند و قصه جهت دیگری می‌گیرد. این نکته باعث می‌شود مخاطبی که به انتظار یک روزی روزگاری دیگر با سریال همراه شده در میانه راه نا امید شود و به دلیل کاراکتر‌های فراوان و قصه‌ای که شلوغ به نظر می‌رسدسریال بیننده اش را از دست می‌دهد. نکته دوم این که این مجموعه در زمانه‌ای ساخته و پخش شد که آرام آرام انقلاب دیجیتال در حال وقوع است و انگار سلیقه بصری جامعه تغییر می‌کند و به همین دلیل این‌گونه آثار چندان به مذاق مخاطب جوانی که وارد عصر دیجیتال شده خوش نمی‌آید، وگرنه تفنگ سر پر به لحاظ کارگردانی و حتی طراحی صحنه‌های شلوغ بسیار حرفه‌ای‌تر و منسجم‌تر از روزی روزگاری است و در کارگردانی گامی رو به جلو برای فیلمسازش محسوب می‌شود.

تفنگ سر پر با همه نکاتی که گفته شد یک سند تاریخی زیبا از دورانی است که داستان‌های فراوانی برای روایت در درون خود دارد. داستان‌هایی که احمد جو با تمام توانش در یک سه گانه آنها را روایت کرد و کاش باز فیلمسازانی عاشق به سراغ آن روزها و قصه‌ها بروند. قصه‌هایی از جنس مردمی مظلوم و صبور، درست مثل خود سریال تفنگ سرپر......

وفادار به بازیگران

احمد جو تا جایی که می‌توانسته با یک گروه مشخص کار کرده است. از محمود پاک نیت در فیلم سینمایی شاخه‌های بید تا بازی او در نقش حسام بیک راهزن لوده‌ای که به قول خودش هیچ کاری جز دزدی بلد نیست. اما بی شک رفاقت احمد جو با مرحوم خسرو شکیبایی از جنس دیگری است. بازی جاودانه شکیبایی در نقش حسام بیک این رفاقت را شکل می‌دهد و پس از آن در تفنگ سر پر به نقش سید می‌رسد. نقشی که گویی ادامه کاراکتر حسام بیک، راهزن توبه‌کرده‌ای است که به میرزا پیوسته و حالا یگانه راه نجات میهنش را آگاهی می‌داند و به همین سبب است که خود و همسرش به بچه‌ها الفبا یاد می‌دهند و سکانس به یاد ماندنی که سید به کودکی که با ترس به او می‌نگرد، می‌خواهد الف را به او در الفبا نشان دهد؛ الفی که نماد ایستادگی است و سیدی که این را در روزگار خود بهتر از هر کسی می‌داند.

اساسا بازی‌های تفنگ سر پر همگی یکدست و دلنشین است. از محمد فیلی که اینجا هم در نقش مموش ادامه همان کاراکتر دوست داشتنی بسیم روزی روزگاری است که غمی عظیم در چشمانش دارد و حمید رضا پگاه که این سریال آغاز دوران حرفه‌ای اوست و اعتمادی که احمدجو به این بازیگر جوان می‌کند.زنده یادان عباس امیری، انوشیروان ارجمند و بهروز مسروری در نقش کد خدای کولی‌بار هم مثل همیشه فوق‌العاده‌اند و حسرت بزرگ برای ژاله علو که در تفنگ سر پر خاله لیلای روزی روزگاری نیست و انگار نقشش قربانی قصه شده و حسرت بزرگ‌تر برای فردوس کاویانی در نقش صفرعلی که این روزها حال خوشی ندارد و کاش باز بتوان او را در صفحه تلویزیون دید.

بهرنگ ملک‌محمدی