مرورگر شما برای نمایش این سایت قدیمی است. برای مشاهده سایت از سایر مرورگرها استفاده نمایید یا جهت بروزرسانی کلیک کنید.

همچنین میتوانید PDF نشریه را از لینک زیر دریافت نمایید.

شماره خبر: 2810508735550128945

حس خاص فرودگـاه

برخی مکان‌هاست که از لحظه ساخته شدن حس خاصی در آن جریان دارد. حسی که هنگام ورود به آنجا به صورتت می‌خورد و مجبورت می‌کند طور دیگری فکر کنی و به اطراف نگاهی کنجکاوانه بیندازی. فرودگاه یکی از این مکان‌هاست.

نمی‌دانم دقت کرده‌اید یا خیر، هنگامی که به هر دلیل پا به ترمینال یا هرجای دیگر فرودگاه می‌گذارید، حسی آمیخته از بی‌قراری، انتظار و آشفتگی و استرس و سرانجام غصه و شادی توأمان انتظارتان را می‌کشد. بی‌قراری که در فرودگاه موج می‌زند؛ بی‌قراری از رفتن، رسیدن یا آمدن. فرق نمی‌کند خودت باشی یا کس دیگری. لحظه‌هایی که در فرودگاه می‌گذرند، پر از انتظارند. همیشه و همواره در انتظار چیزی بودن که گاه نمی‌دانی چیست. پروازی که به فرودگاه نزدیک می‌شود نیز با خود انتظار به همراه می‌آورد و هر قدر به لحظه زمین نشستن نزدیک می‌شود بی‌قراری و انتظارش بیشتر می‌شود. آشفتگی و استرس نیز که در فضای خاص فرودگاه موج می‌زند. نگرانی از نرسیدن و استرس به موقع رسیدن! و همه اینها حسی آمیخته از غصه و شادی به انسان می‌دهد. خیلی‌ها شادند که می‌روند و خیلی‌ها برای ماندن خود یا کس دیگری تا لحظه آخر تلاش می‌کنند. چه اشک‌هایی که در فرودگاه ریخته نشده است! چه التماس‌ها، چه حسرت‌ها، چه شادی‌ها و چه دل‌کندن‌هایی! برعکس چه شوقی است در رسیدن به فرودگاه! دست‌هایی که در به آغوش کشیدن لحظه‌شماری می‌کنند.

لحظه ورود به هوای وطن

این حس آخری را می‌توانید در فرودگاه امام خمینی (ره) بیشتر ببینید. دوستی تعریف می‌کرد هنگامی که در پروازی که به مقصد ایران می‌آمد زمانی که خلبان اعلام کرد اکنون وارد فضای مقدس کشورمان شده‌ایم، کسانی با شوق اشک کنار چشمانشان را پاک کردند. می‌گفت حسی که در آن لحظه دریافت کرده این بوده که انگار از آن لحظه هوا نیز مال خودمان شده، هوا هم تغییر کرده و هوایی جایش آمده که بوی ایران می‌دهد. جالب‌تر آن‌که وقتی هواپیما بر باند آرام می‌گیرد، مسافرانی که پیاده می‌شوند و پایشان که به زمین می‌رسد، به آسفالت باند بوسه می‌زنند؛ چراکه همان خاک وطن است. آن دوست به نقل از مسافری که در همان پرواز کذایی بوده، تعریف می‌کرد که می‌گفت من نظم آهنین و زیبایی رنگ شده آن ور آب را با یک لحظه بی‌نظمی و آشفتگی همین فرودگاه خودمان عوض نمی‌کنم! انگار این تاخیر و بی‌نظمی، معطل شدن‌ها، دیر رسیدن بار و همهمه، مال خودمان است، ایرانی است و این جایی است که حالا می‌توانم راحت نفس بکشم و حتی در خانه خودم فریاد بزنم و تا می‌توانم فارسی بگویم و از شوق لبریز شوم که زمان صحبت، کسانی هستند که رو بچرخانند. نه مثل آن ور آب که هر چه فارسی می‌گویی، انگار بر سنگ گفته‌ای. برعکس فرودگاه زمان ترک کردن هم دارد و اشک ریختن بر کسی که می‌دانی شاید برنگردد و متوجه نیست که تو چقدر می‌خواهی که بماند؛ اما نمی‌ماند و آن آه و حسرتی که در آن لحظه آخر کشیده می‌شود به در و دیوار فرودگاه چسبیده و طوری چسبیده که با رنگ کردن هم از بین نمی‌رود. دیوارها را هم که جابه‌جا کنی، حتی کاربری بنا را هم تغییر بدهی باز هم انرژی و حس‌های متفاوتی که از رفت و آمد بی‌شمار آدم‌ها در فرودگاه باقی مانده از بین نخواهد رفت و تو در یک قدم زدن کوتاه در فضایی که قبلا ترمینال فرودگاه بوده، با غم و شادی، اشک و لبخند، استرس، حسرت و سرانجام انتظار و انتظار و انتظار مواجه خواهی شد و خود را در حال سفر می‌بینی.

جهان؛ فرودگاه؟

انگار که این دنیا یک فرودگاه بزرگ است و ما مسافرانی که در انتظار پروازیم. وقتی زمانش برسد ـ حالا دیر یا زود ـ و اطلاعات پروازمان را اعلام کند باید برویم و در مقابل، پروازهایی که بر زمین می‌نشینند... و عجب از این که گروهی در گوشه و کنار این فرودگاه، بی‌خیال اتراق کرده و به زندگی مشغولند، غافل از این که مگر فرودگاه جای ماندن است؟...

بهمن موسوی - روزنامه نگار