مرورگر شما برای نمایش این سایت قدیمی است. برای مشاهده سایت از سایر مرورگرها استفاده نمایید یا جهت بروزرسانی کلیک کنید.

همچنین میتوانید PDF نشریه را از لینک زیر دریافت نمایید.

شماره خبر: 2767350883030743824

تو را من چشم در راهم ...

کاغذ را چسباند روی در یخچال و کمی دورتر ایستاد و نگاه کرد. چند بار از بالا تا پایین کاغذ را خواند، بعد برگشت به تقویمی که روی کابینت آشپزخانه گذاشته بود، نگاه کرد. فقط سه روز وقت داشت، سه روز هم که نه، دو روز و نیم.

دستانش را به کمرش زد و باز به کاغذی که چسبانده بود روی در یخچال نگاه کرد. لبش را با دندان گزید و اخم‌هایش را درهم کرد و رفت طرف اجاق گاز و برای خودش چایی ریخت. نشست پشت میز آشپزخانه و زل زد به در یخچال. اصلا کاغذ را برای همین چسبانده بود روی در یخچال که مدام جلوی چشمش باشد، نگاهش را دوباره چرخاند به طرف تقویم. وقت زیادی نداشت. چایش را آرام آرام خورد و تا آمد به خودش بگوید حالا اگر هم نشد ایرادی ندارد، یاد خواب دیشبش افتاد. دستانش را دور لیوان حلقه کرد. دوباره لبش را گزید و این بار به جای نگاه کردن به در یخچال از روی صندلی بلند شد و به اتاق‌خواب رفت.

ملافه تشک تخت را که جمع کرد، کمرش درد گرفت و نفسش بند آمد، به پرده نگاه کرد و احساس کرد سیاهی‌اش آزاردهنده است. از صبح که بیدار شده بود همه‌چیز را کثیف می‌دید، تا همین دیشب اصلا تصمیم به تمیزکاری و خانه‌تکانی نداشت اما نصف شب که از خواب پرید انگار همه قول و قرارها با خودش را فراموش کرد. باید خانه را تمیز می‌کرد، یخچال را پر می‌کرد و برای خودش لباس نو می‌خرید. نردبان را که کنار پنجره گذاشت و بالا رفت، چشمانش سیاهی رفت؛ اگر از آن بالا می‌افتاد ... چشمانش را بست و وقتی آنها را باز کرد، پرده دودگرفته دستش بود. چطور آن را باز کرده بود، خودش هم نمی‌دانست. از صبح که همه کارهای نکرده‌اش را روی کاغذ نوشته بود با خودش گفته بود کار نشد، نداره! می‌تونم! مگه خونه 70 متری، قصره که نتونم از پسش بربیام؟

نیمه‌شب که رضا به خوابش آمد و گفت از غبار خانه دلگیر است، رعنا بهش برخورد؛ چه حرف‌ها! یادش نمی‌آمد که رضا از خانه‌داریش ایرادی گرفته باشد. همان نیمه‌شب بلند شده بود، چراغ‌های خانه را روشن کرده بود زل زده بود به پرده‌ها و بعد چشم دوخته بود به ملافه‌ها و بعد انگشت کشیده بود روی میز‌ و مبل‌ و کتابخانه و دیده بود که غبار همه‌جا را گرفته است. یادش نمی‌آمد، آخرین بار کی سر حوصله و با دل خوش خانه را تمیز کرده بود. همان نیمه‌شب نگاهی کرد به ساعت و دید عقربه‌ها از یک گذشته است، اما همان موقع به زیبا پیغام داد که عفت‌خانم می‌تونه فردا بیاد، خونه را تمیز کنه؟

زیبا هم جواب داده بود: حالت خوبه رعناجان؟ دو روز مونده به عید.... الان عفت یک سر داره و هزار سودا.

بعد پرسیده بود: می‌خوای خونه‌تکونی کنی؟ که رعنا جوابش را نداده بود. با خودش گفته بود؛ یک سر داشته باشه و هزار سودا، خودم اندازه ده تا عفت کار می‌کنم، مگه کمرم شکسته یا دستم چلاقه...

همان نصف‌شبی کاغذ آورده بود و همه کارها را نوشته بود. تمیز کردن خونه، خرید ... بعد با خودش گفته بود خونه را تمیز می‌کنم، اما خرید را چه کنم؟ اصلا چی باید می‌خرید؟ چرا باید می‌خرید؟ رضا که نگفته بود چرا شیرینی و آجیل نخریده‌ای؟ چرا گوشت و برنج و ماهی نخریده‌ای؟ با خودش گفت: فردا خونه را تمیز می‌کنم. پس فردا هم میرم خرید.

ماشین لباسشویی داشت پرده‌ها را می‌شست و رعنا دیوارها را دستمال می‌کشید که زنگ در خانه را زدند. زیبا بود، آمد با کلی گلایه که چرا از دیشب تا حالا نه تلفن جواب می‌دهی و نه پیام‌ها را. رعنا هم با بی‌حوصلگی گفت: می‌بینی که گرفتارم....

زیبا بدون کلمه‌ای حرف، رفت از آشپزخانه وسیله‌‌های لازم را آورد از طرف دیگر پذیرایی شروع کرد به تمیز کردن دیوار. چند باری زیر چشمی رعنا را نگاه کرد، رعنا انگار توی این دنیا نبود، اصلا انگار زیبا وجود خارجی نداشت. زیبا عرقی را که روی پیشانی رعنا نشسته بود را دید کمی که گوش تیز کرد صدای نفس نفس زدنش را هم شنید. چرا یک ماه قبل که بهش زنگ زد و گفت: عفت برای تمیز کردن خونه بیاد؟ رعنا گفت: نه ! خونه تمیزه!

زیبا سینی چای را گذاشت روی میز و به رعنا گفت: بیا چایی بخور خستگی‌ات دربره! رعنا از نردبان پایین آمد، دستکش‌ها را از دستانش درآورد و نشست روی مبل و لیوان چایی را برداشت و پرسید: مامان چطوره؟ درد پاش بهتر شد؟

بهتره دیشب راحت‌تر خوابید.

زیبا زیرچشمی نگاهی به رعنا کرد و سرفه کوتاهی کرد و با احتیاط و آرام پرسید: برای سال تحویل میای پیش ما دیگه؟

رعنا صاف توی چشم‌های زیبا نگاه کرد و گفت: نه

مامان گفت بهت بگم بیای. تنها نمونی اینجا.

تنها نیستم ...

زیبا لیوان چایی را گذاشت توی سینی، به دور و بر نگاهی کرد و گفت: دوباره شروع نکن. اون پیرزن و پیرمرد چه گناهی دارن که باید مدام نگران تو باشن. تو نیای که اونا وقت سال تحویل دق می‌کنن.

20 سالم بود که گفتن اگه تنها بمونی دق می‌کنیم! الان هم که 45 سالمه می‌گن اگه تنها بمونی، دق می‌کنیم؟ باید توی همه این سال‌ها عادت کرده باشن. من دارم زندگیمو می‌کنم، مثلا ساعت تحویل سال با ساعت‌های دیگه چه فرقی داره؟

زیبا ریز خندید و گفت: هیچی فقط تو پیرتر می‌شی.

رعنا از روی مبل بلند شد و گفت: آره بامزه، پیرتر میشم برای همین دیگه مامان و بابا نباید نگرانم باشن.

ماشین لباسشویی خاموش شد و خانه ساکت‌تر شده بود فقط صدای ریز و شبیه ویز ویز یخچال شنیده می‌شد. رعنا می‌خواست دوباره از نردبان بالا برود که زیبا جلویش ایستاد و گفت: رعنا!‌ رضا دیگه نمیاد ! چرا قبول نمی‌کنی؟ چرا گره زندگیتو هر روز کورتر می‌کنی؟

زیبا که در را محکم بست و رفت، رعنا نشست روی مبل، دستمال خیس را پرت کرد روی زمین. خودش را کنترل کرد که سطل آب را از پنجره پرت نکنه بیرون. سرش را در میان دستانش گرفت و مثل همیشه با صدای بلند گریه کرد. آن قدر گریه کرد که پوست صورتش شروع کرد به سوزش. بعد از سال‌ها این بار اول بود که زیبا سرش داد کشیده بود؛ گفته بود کور شده، نمی‌بیند. گفته بود با این چشم‌انتظاری بیهوده حال خانواده را روز به روز خراب‌تر کرده است. دل پدر و مادرش را شکسته بود. زیبا داد زده بود و رعنا را متهم کرده بود که رعنا باعث شده زیبا هم دلمرده شود، زندگی‌اش خراب شود.

ساعت یک بود که رعنا از ماشینش پیاده شد، همه وسیله‌هایی که با خودش آورده بود را چید روی سنگ سفید که رویش نوشته بود: شهید گمنام. ظرف‌‌های سفالی رنگی، هفت‌سین زیبایی بود. عکس رضا را گذاشت کنار سبزه و سبزی‌پلو و ماهی را هم گذاشت وسط سنگ و گفت: بفرمایید آقا رضا! بغض کرد و اشکش ریخت. یاد حرف زیبا افتاد: پیر شدی، نمیخوای از این انتظار دست بکشی؟ رضا نمیاد ! بفهم... ! نزدیک 30 ساله جنگ تموم شده تو هنوز منتظری رضا بیاد؟

وقتی رعنا سیلی را خوابانده بود توی صورت زیبا، خواهرش در حالی که لباس می‌پوشید و به طرف در می‌رفت بهش گفت: ترسو! برو بیرون! برو یک قبر پیدا کن و بشین کنارش شاید اینجوری باورت بشه رضا دیگه نمیاد!

سال که تحویل شد. رعنا سبزی‌پلو و ماهی را داد به مردی که داشت کنار یکی از مزارها قرآن می‌خواند. روی مزار شهید گمنام گلاب ریخت و نشست کنار سنگ مزار. با خودش گفت: باید سنگ را عوض کنم...

طاهره آشیانی - روزنامه نگار