مرورگر شما برای نمایش این سایت قدیمی است. برای مشاهده سایت از سایر مرورگرها استفاده نمایید یا جهت بروزرسانی کلیک کنید.

همچنین میتوانید PDF نشریه را از لینک زیر دریافت نمایید.

شماره خبر: 2766497002770214877

رهایی در شب عید

آخرین روزهای کاری سال، اغلب به دلیل مراجعات مردم برای آزادی و تعیین تکلیف متهمانی که در بازداشت هستند، جزو شلوغ‌ترین روزهای کاری است. در آخرین روز کاری سال، قرار بود زودتر به خانه برگردم تا بعدازظهر برای خرید عید بیرون برویم. به دلیل تراکم کاری ومراجعان زیادی که داشتم، نتوانستم با سرویس برگردم و محل کارم را حدود یک ساعتی دیرتر ترک کردم. به دلیل باران شدیدی که آن روز باریده بود و این بارش همچنان به نرمی ادامه داشت، جوی آب جلوی اداره پر از آب شده بود. چند قدمی از محل کارم دور نشده بودم که پیرمردی نظرم را به خود جلب کرد. نایلونی را زیر بغلش گرفته بود و از طرف مقابل با عجله در حال آمدن به این سمت خیابان بود. با بی‌احتیاطی و بدون توجه به بوق خودروها عرض خیابان را طی کرد و به کنارجوی آبی که نسبتا پهن و پرآب بود رسید. نایلون را از زیر بغلش بیرون آورد و به دستش گرفت. ابتدا مکثی کرد و جوی آب را ورانداز کرد. ایستاد و به پلی که روی جوی آب بود نگاهی کرد. اما پل با جایی که وی ایستاده بود فاصله داشت.

ترجیح داد همان‌جا به نحوی از روی جوی آب رد شود. خیز برداشت تا خودش را به این طرف جوی برساند، اما نتوانست. پایش روی جدول طرف دیگر جوی آب خوب جا نگرفت و لغزید و پیرمرد به داخل آب افتاد. نایلونی که در دست پیرمرد بود پرت شد و جریان آب آن را با خودش برد. سریع دویدم نایلون را از آب گرفتم و بعد سراغ پیرمرد رفتم کمکش کردم و از جوی آب بیرون آوردم. بنده خدا تمام لباسش خیس شده بود. چند لحظه‌ای ماندم و کمکش کردم تا او خودش را جمع وجور کند. نایلون را که ظاهراً داخل آن مدارکی بود دستش دادم. تا گرفت با لهجه شهرستانی گفت: خدا لعنتت کند. ببین توی این هوای بارانی من را اسیرکردی وچه به روزم آوردی؟ آخر تو چه لقمه حرامی را خوردی؟پرسیدم: پدرجان چه کسی را می‌گویی و چه کسی را لعنت و نفرین می‌کنی؟ گفت: پسرم را می‌گویم. یک غلطی کرده، حالا خودش رفته زندان من را هم اسیر کرده تا منّت این و آن را بکشم یک نفرضامن برایش پیدا کنم. این را که گفت فهمیدم ازمراجعان دادگستری است.

گفتم: پدرجان الآن که از قاضی و کارمند خبری نیست، همه تعطیل کردند و رفتند. این موقع کسی نیست. شاید قاضی کشیک هم نباشد. گفت: آخرچه کار کنم. به چند نفر روانداختم تا یک نفرشان حاضر شده جواز کسبش را بدهد. پرسیدم: حالا با کدام شعبه کار داری؟ جواب که داد فهمیدم با شعبه خود من کار دارد. ناچار شدم به اتفاق پیرمرد دوباره به شعبه برگردم. کلاسه پرونده را پرسیدم. همه جیب‌هایش را گشت. تکه کاغذ خیس و مچاله‌ای را درآورد و دستم داد. در اثر خیس شدن کاغذ، اعداد نوشته شده روی آن پاک شده بود و قابل خواندن نبود. مشخصات پسرش را پرسیدم. پرونده را درآوردم. مدارکش را خواستم. پیرمرد برای آن‌که در هوای بارانی، مدارک خیس نشود، آن راداخل چهار نایلون تودرتو گذاشته بود و نفوذ آب نتوانسته بود آن را خیس کند.

دیدم جواز کسب متعلق به فرد دیگری است. گفتم: پدرجان شما که نمی‌توانید با مدارک کس دیگری از فرزندتان ضمانت کنید. شروع کرد به خواهش و تمنا. گفتم: از کجا معلوم شاید مدارک این بنده خدا دست شما امانت بوده است. فردا اگر قرار شد وجه کفالت اخذ شود، چه کسی پاسخگو خواهد بود؟ این بابا که نمی‌داند مبلغ کفالت چقدر است! به هر زبانی خواستم حالی‌‌اش کنم، نپذیرفت. گفت: می‌گویند تو این مملکت هر قانونی یک تبصره‌ای هم دارد. حال شما هم در مورد ما این بار قانون را نادیده بگیرید و از تبصره‌اش استفاده کنید. ثواب دارد. پرسیدم: چند فرزند داری؟ گفت: پنج پسر و سه دختر دارم. دخترهایم را به خانه بخت فرستادم و سه تا هم عروس دارم. گفتم: اگر موقع عقد، به جای شناسنامه عروست، شناسنامه فرد دیگری را می‌دادند یا شناسنامه یک پیرزنی را جلوی روی شما می‌گذاشتند، شما یا پسرتان یا عاقد آن را قبول می‌کردید؟ یا وقتی بچه‌هایت را بردی مدرسه ثبت‌نام کنی، به جای شناسنامه خودشان، شناسنامه فرد دیگری را دادی؟ گفت نه. گفتم پس چطور انتظار داری ما مدرک فرد دیگری را از شما قبول کنیم؟ پیرمرد سرش را پایین انداخت و گفت می‌گویید چه کنم؟ گفتم: شماره تلفن این بابا را دارید؟ دوباره دست کرد جیب‌هایش را بگردد و من هم در این فاصله لابه‌لای مدارکش را گشتم. زیر نایلون جلد شناسنامه تکه کاغذی بود. درآوردم. دوشماره تلفن روی آن نوشته شده بود. به شماره‌ها زنگ زدم و به پیرمرد گفتم تا شما کنار فن‌کوئل خودت را خشک کنی، صاحب جواز کسب هم می‌آید. با انتظامات در ورودی هماهنگ کردم. حدود یک‌ساعت و نیم بعد، صاحب جواز کسب خودش را با موتورسیکلت رساند. قبولی کفالت را امضا کرد. ترتیب آزادی متهم داده شد، اما ترافیک شدید شب عید باعث شد خیلی دیر به خانه برسم. هم از سرویس جاماندم و هم از خرید شب عید!!

دکتر محمدباقر قربانزاده

رئیس دادگاه کیفری یک استان تهران